#باز_آ_و_بر_چشمم_نشین__پارت_189






**********



راهی سفر شدیم … ماه عسل! چه آرزو هایی داشتم برای با تو بودن .. آه که چه بد وقتی ناخواسته به ذهنم می آمدی و نمی توانستم از ذهنم بیرونت کنم

با مادرم تماس گرفتم و گفتم که به سفر می رویم … خوشحال شد ! همه ی مادران از خوشبختی و راحتی بچه هایشان خوشحال و راضی می شوند !.

با هیچ کس دیگر جز شهره حرف نزدم . از همه دلگیر بودم

بر عکس من او بسیار خوشحال بود … همه ی محبتش را خرج بد اخلاقی هایم می کرد و دیگر از بدی هایم دم نمی زد ! و من می خواستم بدانم تا کی تاب این رفتارم را خواهد داشت !

هوای کیش بر عکس شهر خودمان بهاری و با طراوت بود … اولین بار بود که به آنجا می رفتم .. اما برایم با ن همه زیبایی جاذبه ای نداشت ! دلت که بگیرد چه در قفس باشی چه در ….

چه فرقی می کند ؟!

**********

ــ بریم ساحل ؟ ببین چه هوای خوبیه ؟

سرم را زیر پتو بردم : نمیام . خودت برو .

ــ ای بابا از وقتی اومدیم پاتو بیرون نذاشتی … با خونه موندنمون چه فرقی می کنه ؟

ــ گفتم که نریم گوش ندادی ..

کنارم نشست .. پتو را آرام برداشت : پاشو عزیزم … سرحال میای ..

به چشمانش نگریستم .. پر از خشم و نفرت : من هر جا که تو باشی حالم گرفته میشه .. چطور می تونم سر حال بیام ؟ چرا نمی فهمی ؟ کاری که تو با من کردی با این چیزا فراموشم نمیشه …

جا خورد از آن همه عصیان و تندی … نگاه ناباورش را لحظاتی به من دوخت و بعد بی حرف بر خاست : باشه ! تو راست می گی ! ببخش که اذیت شدی …

لحظه ای شرمندگی پا به وجودم گذاشت اما آنقدر بدی هایش را در نظر داشتم که دلم برایش نسوزد .

تنها اتاق را ترک کرد .

بهتر ! همین را می خواستم … با رفتنش اشک هایم سرازیر شد … آخر من با او در اینجا .. با این همه فاصله از شهرم …. لعنتی همش تقصیر توئه صفا تقصیر تو …


romangram.com | @romangram_com