#باز_آ_و_بر_چشمم_نشین__پارت_188
ــ حالا نمیشه اولین روزو کوفتمون نکنی خانوم ؟
بی حرف بر خاستم . حوصله ی بحث و جدل با او را نداشتم . نمی دانم چرا بیشتر از همیشه از او بدم می آمد . مثل اینکه تازه به یادم افتاده بود که چه ضربه ی سختی از او خوردم … فقط برای اینکه به خواست دل خودش کار کرده بود … باید تاوان پس می داد . محبت هایش دلم را نرم نمی کرد!
به اتاق خواب برگشتم . پشت پنجره ایستادم و به هوای صاف و شفاف بیرون خیره ماندم … زمین و درختان هنوز هم خیس بودند … پرده را کنار زدم و پنجره را باز کردم … چه هوای پاکی ! به آسمان چشم دوختم … دلم خیلی گرفته بود … صحنه های جشن دیشب مقابل چشمانم جان می گرفت … دیدنت در آخرین لحظه را با خود مرور کردم … نگاهت … لعنت به من که با یاد آوری غم نگاهت چشمانم پر از اشک شد!
ــ خانومم …
صدایش را شنیدم .. چه بد موقع ! درست وقتی که اشک هایم چکید!
پشت سرم ایستاد و دستهایش را دورم حلقه کرد : ببخش که ناراحتت کردم . من حق ندارم زود از تو برنجم .. درسته تاب دیدن بی محبتی و کم محلیتو ندارم اما اونقدر بهت بد کردم که نخوای حتی نگام کنی!
اشک هایم را پاک کردم و خودم را پس کشیدم : ناراحت نشدم . بهش فکر نکن !
ــدلم یه زندگی شاد و پر هیجان می خواد .. ازت می خوام سعی خودتو بکنی تا از لاکت بیای بیرون .. دنیا رو قشنگتر ببینی ..
اشک هایم باز هم سماجت کردند : دنیا قشنگ نیست !
به طرفش برگشتم : وقتی همه ی اونایی که دوست داری بهت پشت کنند و تهمت بزنندو نخوان نگات کنند چطور می تونه قشنگ باشه ؟ نکشیدی این دردو …
دو باره د آغوشم کشید .. شاید فکر می کرد می تواند مرا به گرمای تنش معتاد کند ! نه .. من هنوز هم … نخواستم به آن فکر کنم … سعی کردم از تو متنفر باشم . اما مگر می شد ؟! مرا به چهه دردی مبتلا کرده بودی ؟
نفسم را بیرون دادم . اینبار ماندم در آغوشی که نوای قلبش ناآرام و پر هیجان بود اما غریب . هر دو به بیرون چشم دوختیم :نظرت به یه مسافرت چند روزه به کیش چیه ؟
مخالف بودم . من حوصله ی خودم را هم نداشتم : حوصله ندارم .
ــ سر حال میای .. می دونم این مدت اخیر خیلی بهت سخت گذشته .. بریم حال و هوایی عوض کن حتما حالت خوب میشه .
ــ بذار یه وقت دیگه …
ــ خواهش می کنم عزیزم … از این حالت در میای .با کیش موافقی ؟
نمی آمدم . تلخ شده بودم . با این ماه عسل ها کامم شیرین نمیشد !
ــ برای من که فرقی نمی کنه … چه تو خونه .. چه ..
ــ الان اینطور می گی وقتی بریم …
ــ باشه!
لبخند بر لبهایش نشست : قربون اخمات .. یه خورده با من راه بیا .. تلافی همه ی بدی هامو در میارم …
نمی توانست . مگر کم بدی کرده بود ؟ به خیال خودش شاید !!!
romangram.com | @romangram_com