#باز_آ_و_بر_چشمم_نشین__پارت_186
در سالن نبود .. به دنبالش به اتاق ها سر کشیدم اما نبود … رفتم پایین .. و با دیدنش در آن حالت بر جا ایستادم … چه راحت …
نگاهش به من افتاد … چشم هایش سرخ و رگ کشیده بود …. به عقب تکیه داد و پاهایش را روی میز گذاشت … کتش را روی دسته ی مبل انداخته بود و دکمه های پیر هنش را باز گذاشته بود … جامی که دردستش بود را روی میز گذاشت
با دستش چند ضربه روی مبل زد : بیا اینجا بشین …
مردد بودم اما رفتم . بوی بد و تهوع آور مشروبی که روی میز بود و نوشیده بود حالم را بد می کرد .. با فاصله از او نشستم .
نگاهش را به چشم هایم دوخت : خواستی حالمو بگیری یا راستشو گفتی ؟
خجالت کشیدم : راست گفتم !
ــ چرا قبلش بهم نگفتی ؟
سکوتم را نشکستم : ضد حال بدی بود اما …. برام مهم نیست …
حس بدی به من دست داد! این مهم نبودن از چه رو بود ؟ نکند قصد تلافی داشته باشد .. نکند …
ــ من تو زندگیم زیاد سختی کشیدم … بی محبتی دیدم … طاقت هر چیزی رو دارم جز بی وفایی …. تو خواستم چون وفاتو به صفا دیدم … نمی خواستم زندگیتو خراب کنم . اما حریف دلم نشدم .. دیدم صفا با اینکه دوستت داره زیادم بهت اعتماد نداره … سخت بود اما می شد سردش کرد … از مهلا کمک خواستم … از صفا خوشش می اومد اما عاشقش نبود … نمی دونم چرا می خواست به هر قیمتی شده باهاش ازدواج کنه … یه روز به من گفت اگه واقعا شهرزادو می خوای باید کاری کنی که صفا ازش سرد بشه ..یا اینکه اونو از بین ببری … سرد کردنشو چند بار امتحان کرده بودم …مهلا می گفت در تدارک عروسی هستین ..بازم سعی کردم بی خیالت بشم اما نشد .. نتونستم .. حتی از ایران رفتم اما آرامش نداشتم داشتم دیوونه می شدم … طاقت نیاوردم … برگشتم و تصمیم گرفتم هرطور شده تو رو برای خودم داشته باشم . نمی دونی چقدر بیرون از خونه تون انتظار می کشیدم که بیای و یه لحظه ببینمت …
خودش را بالا کشید و راست نشست : مجبور شدم صفا رو از بین ببرم … مهلا هم کنارم نشسته بود … داشتین از خیابون می گذشتین … نتونستم … می ترسیدم …دستم به این کار و از بین بردن یک آدم نمی رفت … تردیدم را که دید زیر گوشم مدام می گفت : بزن اون دختره ی لعنتی رو … پشیمون شدم صفا حیفه ! اون زن تو نمیشه من می دونم چه جوری صفا رو می خواد …عصبی شدم … سرش داد زدم و پرتش کردم پایین … شما هم گذشته بودین و من قصد برگشتن به خانه را داشتم اما نمی دانم چرا صفا برگشت … مثل اینکه قرار بود اون اتفاق بیفته …. زدم و نتونستم بایستم ..حال خودمو نمی فهمیدم ..تا چندوقت این صحنه برام کابوس بود ..نمی دونی چقدر از شنیدن خبر زنده موندنش خوشحال شدم …
چشمان پر از اشکم را به نگاهش دوخته بودم … چشمان خمارش را از نگاهم گرفت : خیلی اذیت شدی ..اما جبران می کنم …. اون عکسا هم مهلا با خودش برد تا صفا رو سرد کنه از تو وزندگی … دیدی که موفق هم شد … همه ی تقصیرا گردن من نبود … من قسمتی از اون اشتباهات بودم ….
خودش را به سمتم کشید : من برای داشتنت حاضر شدم هر کاری کنم … برای آرامشم یه ذره تلاش کن … من محتاج آرامشم … از بچگی …
مرا در آغوش کشید : با تو آروم می گیرم …
یک آغوش غریب ! خدایا نفسم بند آمد …. اشک هایم چکیدند ….
ــ من بچه ی طلاقم … عقده ی محبت پدر و مادر به دلم مونده … سردی و خشونتم به خاطر همینه ..اما.. من برای گرم شدن دلت به خودم هر کاری بگی انجام می دم … فقط منو از خودت نرون .
صدای نفسهایش شبیه گریه شد … او هم با من اشک ریخت : بهت بد کردم عشق من!! دلتو شکستم …. نخواه که با بی مهری تلافی کنی … می دونم بدم اما …
خودم را پس کشیدم : خیلی راحت ازم می خوای ببخشمت ..یه روزی می تونستم اما وجودمو پر از عقده و کینه کردی …دوست داشتنو هم تو از یادم بردی .. تو ….
اولین بوسه اش خاموشم کرد : جبران می کنم ! بهم فرصت بده ….
اشک هایم را پاک کرد : قول می دم!
بوسه ای بر روی گونه ام نشاند و بیدارم کرد … چشم در چشم شدم با مردی که هنوز نسبت به تمام وجودش احساس نفرت داشتم … لبخندش را بی پاسخ گذاشتم و با فشاری به سینه اش او را پس زدم . موهایش نم بود و نشان می داد تازه از حمام بیرون آمده .. بوی خیلی خوبی هم می داد… خندید : چه اخمی … جای صبح بخیر گفتنته خانوم ؟
خیلی بد اخلاق بودم .. مثل دیشب .. مثل هر وقت دیگری که می دیدمش .
romangram.com | @romangram_com