#باز_آ_و_بر_چشمم_نشین__پارت_185
ــ اگه بخوای میشه .. هر جا که تو بگی .. هر چی که تو بخوای …
واقعا ؟!! من و این همه خوشبختی ؟!!
ــ نه … خیلی خوبه !
ــ خوشحالم که خوشت اومده بیا بریم همه جا ها رو نشونت بدم …
بی توجه به لباس سنگینم دستم را گرفت و با خود همراه کرد. بالای پله ها که رسیدیم نگاهی به لباسم انداخت : می خوای اول لباستو عوض کنی ؟
حالم خوش نبود … باید حقیقت را می گفتم .. هرچه باداباد ….
ــ میشه حرف بزنیم ؟
اخمی کمرنگ بر پیشانی اش نشست : الان ؟ در مورد چی ؟
ــ در مورد من … گذشتم …
نگاهش پر از سوال شد .
سرم را پایین انداختم .
ــ باشه … با من بیا ….
در اتاقی را گشود … اتاق خواب بزرگی بود … وارد شدم ، در را بست …. صدای رعد و برق در فضا پیچید … باران می بارید … پشت پنجره کشیده شدم …. به قطره های درخشان باران خیره شدم …
کنارم ایستاد : خب ؟!
ــ من …
نگاهم را از چشمان منتظرش گرفتم : من یه چیزی رو به تو نگفتم ..نمی دونم چقدر برات مهمه … اما اتفاقی که نباید می افتاد چند وقت پیش افتاد … شاید تو فکر کنی که من فقط با صفا ….
خیس عرق شده بودم ..نمی توانستم حرف بزنم …
ــ من مشکلی دارم که شاید باید قبل تر از این بهت می گفتم …. اما نگفتم !! شاید تو فکر کنی من فقط …
نمی توانستم .. درست است که محرم شده بودیم اما من هنوز هم آن شهرزاد کمرو و خجالتی بودم … لعنت به من و تو صفا ! ما اصلا به درد هم نمی خوردیم ما وصله ی ناجوری بودیم به تن هم … تو پررو و گستاخ و من …
اتاق را ترک کرد … در را محکم به هم کوبید . همین ؟!! دلهره به جانم چنگ انداخت … چرا هیچ نگفت ؟
در را قفل کردم و به دنبال چمدان لباس هایی که مادر می گفت فرستاده و در اتاق خواب است گشتم و آن را در کنار میز آرایش پیدا کردم .. باز کردم و تونیک و شلواری سرمه ای رنگ از آن بیرون کشیدم . بهتر از بقیه ی لباس ها بود به سختی لباس عروس را با آن عوض کردم و موهایم را هم باز کردم … جای گیر هایی که به زور به سرم زده بودند درد می کرد … موهایم حالت بدی به خود گرفته بود با گیره همه را پشت سرم جمع کردم … باید حتما دوش می گرفتم .. اما از تارخ خجالت می کشیدم … نمی دانستم کجا رفته و چه کار می کند یا عکس العمل بعدش چیست … آرام از اتاق خارج شدم ….
romangram.com | @romangram_com