#باز_آ_و_بر_چشمم_نشین__پارت_175


ــ تو هنوزم منو دوست داری ؟

از سوالت جا خوردم اما پاسخت را دادم : مگه فکر می کنی قبلا داشتم ؟

نگاه سمجت را به چشمانم دوختی … چرا سرخ شده بود سفیدی چشمانت ؟!

ــ نداشتی ؟

پوزخندی زدم : اینطور می گن !

ــ خودت چی می گی ؟ هنوزم ..

ــ نه پسر عمه … نه داشتم و نه دارم ….

ــ پس واسه همین بود افتادی پای تارخ و رفیقش شدی ؟

حرفت خیلی سنگین بود …حالم را گرفت .چقدر گرم شد هوا به یکباره …شاید هم من از حرفت آتش گرفتم و سوختم .

ــ حتما همین بوده …

برخاستم اما دستم را گرفتی و محکم کشیدی و مجبور به نشستنم کردی : بتمرگ سرجات حرفام هنوز تموم نشده …

دستم را با غیظ کشیدم : حرفات پشیزی واسم اهمیت نداره …اینکه همه تو عروسی هستند و تو تنها اینجاییم مهم نیست .. مهم اینه که حالم از دیدنت به هم می خوره …

ــ شنیدم می خوای زنش بشی …

ــ به تو مربوط نیست که می خوام چیکار کنم همونطور که کارای تو به من مربوط ….

ــ اما من داغونم ….

دهانم باز ماند . چه می شنیدم ؟ همان که حس می کردم اما زیاد باورش نداشتم ؟نه زیاد هم گرم نبود .. یخ کردم ! اصلا ربطی به هوا داشت ؟ نه ..نداشت …داشتی مرا دیوانه می کردی !

ــ از وقتی شنیدم می خوای زن اون بی همه چیز بشی دارم جون می کنم … اما نمی دونم چرا تموم نمی کنم ….

چشمانم به سوزش افتاد …

ــ من نمی تونم ببینم یکی دیگه تو رو صاحاب بشه … دق می کنم ….

باور کردن اینکه دارم درست می شنوم سخت بود … چطور ممکن بود ؟ چرا آن حرف ها را می زدی ؟ نکند واقعا مست بودی و متوجه حرفهایت نبودی ؟!!!

دستت را دور شانه ام انداختی …


romangram.com | @romangram_com