#باز_آ_و_بر_چشمم_نشین__پارت_174

به ستاره های چشمک زن خیره ماندم …. فکر های در هم و بر هم در ذهنم رژه می رفتند .. چیز خاصی نبود که به آن فکر کنم … صدای مریم در گوشم پژواک داشت .. از درس و دانشگاهش می گفت …. با خودم گفتم خوش به حالش که وارد دانشگاه شده و می تونه درسش رو تا هر وقت که بخواد ادامه بده … اما من …. من … درس خواندن تنها آرزویم نبود .. یکی از آرزو هایم بود ! آهی کشیدم تا دلم سبک شود … بالاخره همه ی اینا می گذشت … من هم ….

با شنیدن صدای چرخش کلید در قفل در حیاط بلند شدم نشستم . نگاهم به در بود که باز کردی و به درون آمدی …. نگاه مات و خیره ام بی اراده ی من بود … تو اینجا چه می کردی ؟ آن هم تنها !!! در را پشت سرت بستی و در حالی که نگاه عجیبت به من بود جلو آمدی …

آه این دل لعنتی باز فراموشی گرفت !!!!

تمومش می کنم اینبار

نه درکم کن نه آرومم

فقط حرفی بزن با من گل کم حرف و معصومم

نگو دل کندن آسونه … نه می تونم نه می تونی

دارم می رم به جایی که… نه می دونم نه می دونی …

چشام می سوزه از گریه منو دریاب داغونم .

دلیل این جدایی رو… نه می دونی نه می دونم ……



مجیدخراطها

همانطور بی حرکت بر جا ماندم … آمدی مقابلم ایستادی … نگاهم هنوز قفلِ نگاهت بود … مثل خرگوشی که افسون چشمانِ ماری شده باشد …. قلبم تند تند می زد .

ــ خوبی ؟

خوبم ؟ !! آنقدر غافلگیر شده بودم که حال خودم را نمی فهمیدم !

بالاخره توانستم خودم را جمع و جور کنم : تو اینجا چیکار می کنی ؟!

کنارم نشستی … بی فاصله … شانه ات مماس با شانه ام …

بوی همیشگی را از تنت حس نکردم ..تنت بوی غریبه را گرفته بود ! خودم را پس کشیدم که دستت را روی پایم گذاشتی و مانع شدی : بمون … کارت دارم …

نفسهایت هم … نفست … نه .. حتما اشتباه می کنم … تو و مشروب ؟!!

اخم کردم : می شنوم .

ــ یه سوال دارم …

ــ بپرس .

romangram.com | @romangram_com