#باز_آ_و_بر_چشمم_نشین__پارت_156
چشمهای نمناکم را به تو دوختم …. خیلی دلم می خواست حرفهایی که به پدرم زدی را از دهان خودت بشنوم .. .
سرت را پایین انداختی …
ــ همه می دونن که چقدر برام عزیز بود .. خودشم می دونه .. اما … راستش حاجی بابا من خیلی دندون رو جیگر گذاشتم … صبر کردم متوجه اشتباهش بشه … بدونه داره چیکار می کنه .. بهش فرصت دادم …
همه را گفتی .. هرچه که در موردم فکر می کردی … هر چه را که از مهلا شنیده بودی .. حتی اینکه در نبودنت به خانه ی تارخ رفته ام و ….شرمم می آید از فکر کردن به آن چه که تو گفتی .
گفتی و پدر به خشم آمد … به سمتم هجوم آورد .. که حاجی بابا مانعش شد : این چه کاریه منصور از کی تا به حال دست رو دخترت بلند می کنی ؟
آقا جون گریه کرد !! وای صفا خیلی درد آور بود که به خاطر من اشک بریزد …
ــ آقا جون برام سخته … این حرفایی که در موردش می شنوم داغونم می کنه .. چی براش کم گذاشتم که اینجوری با آبروم بازی می کنه ؟ من امیدها بهش داشتم …
خدا یا پدرم به خاطر من اشک می ریخت .. به خاطر من !!!
عزیز جون ناباور تکرار کرد : خدایا .. چی می شنوم .. چطور باور کردین بچم همچین کارایی کرده ؟ !!!
با خشم به طرفت برگشتم : برو بمیر صفا .. برو که ازت متنفرم .. لیاقتت همون مهلاست که هزازرنگه … تو لیاقت صداقت منو نداشتی .. منو پیش خانوادم خراب و بدنام کردی پیش خدا هم می تونی ؟ هیچ وقت نمی بخشمت .. هیچ وقت !!
اشک هایم روان شد .. اعتراف سختی بود ..که دیگر تو را نخواهم .. از تو متنفر باشم .
ــ حاجی بابا .. عزیز جون … هر چی شنیدین دروغ بود … خدا شاهده که دروغ بود ..من روحمم خبر نداره از حرفایی که این می زنه …
پدرم گفت : اگه راست می گی چرا همون وقت که گفت لب باز نکردی ؟ الان چرا باید حرفاتو باور کنم ؟
دلم شکست : مگه گذاشتین حرف بزنم ؟
ــ صفا بیخود حرف نمی زد .. من خودم عکسایی رو دیدم که با اون پسره تو ماشینش نشسته بودی …
ــ آره بودم اما آیا همه ی قضیه رو می دونین ؟ مهلا خودشم اونجا بود ..
تو ناباور و عصبی گفتی : دروغ می گی .. می خوای خودتو تبرئه کنی پای اونو وسط نکش …
نگاهت کردم : به راستی که نمی شنانختمت .. ادامه دادم :
ــ تعجبم از اینکه این همه ادعا داری و اونوقت مهلا رو نشناختی … چیزایی می دونم و بهت نمی گم تا بهش برسی … اونوقت دیگه پشیمونی سودی نداره …
عصبانی شدی : حرف بی خود نزن … می دونی که این وصله ها بهش نمی چسبه .
ـ آره خب !! فقط به من می چسبید!! که خوبم چسبوندی ..منتظرم آقا صفا .. منتظرم که جواب این خوبی هاتو ببینم ! .
عزیز جون در آغوشم کشید : بمیرم برات مادر … چی به سرت آوردند ؟
romangram.com | @romangram_com