#باز_آ_و_بر_چشمم_نشین__پارت_155


ــ من نمی تونم شهرزادمو تو این حال و روز ببینم … باید بدونم چه اتفاقی افتاده …

ــ همه چی تموم شده آقا جون … صفا یک هفتست که با دختر عموش عقد کرده … دیگه فایده ای نداره .. شهرزاد قدر صفا رو ندونست پشیمونی هم دیگه سودی نداره …

قرار بود لام تا کام حرف نزنم .. اما مگر می شد ؟ می توانستم این همه بی انصافی را تحمل کنم ؟

اشک هایم را پس زدم : کی گفته من پشیمونم که برام سودی داشته باشه یا نه ؟

بهت و تعجب را در وجود همه تان حس کردم …چشمای پدر باز تر از حد معمول : چی داری می گی ؟

ــ خیلی خوشحالم که زود متوجه شدم قراره با چه آدم بزدلی زندگی کنم .. یکی که گناه خودشو گردن یکی دیگه می ندازه . .یکی که بلد نیست قضاوت کنه و به نفع خودش حکم می کنه … خوشحالم که راهم ازش جدا شد ..

پدر بر سرم فریاد زد : خفه شد … گستاخ ..مگه نگفتم خفه میشی و حرف نمی زنی ؟

ــ چرا خفه بشم ؟ که هر چی دلتون خواست بارم کنید ؟

حاجی بابا گفت : آروم باش عزیزم … خدایا چقدر از بچه هام غافل موندم .. بگو بابا جان .. بگو چی شده ؟

نفس گرفتم …

حاجی بابا دیگه هیچی مثه گذشته نیست ….

اشک به چشمهایم دوید : حاجی بابا من طرد شدم .. به جرم نکرده …

بغض نمی گذاشت حرف بزنم …

ــ کسی اجازه نداد من حرف بزنم … هیچ کس …

پدر با عصبانیت گفت : الان بلبل زبون شدی ؟ ساکت شو …

رو به حاجی بابا و عزیز جون گفت : یه لحظه بیاین تو اتاق …

از بقیه هم عذر خواهی کرد و رو به من گفت : پاشو بیا ببینم …

آخرین فرصت بود اگر حرف نمیزدم دیگر هیچ وقت نمی توانستم … دیگر گوش شنوایی پیدا نمی کردم !

توام آمدی … به اتاق آقاجون رفتیم .

آقا جون نگاهی به تو انداخت …

ــ بگو صفا … بگو چرا نخواستیش ؟ بگو بینتون چی پیش اومد ؟


romangram.com | @romangram_com