#باز_آ_و_بر_چشمم_نشین__پارت_132
عمریه غم تودلم زندونیه ……
فریدون فروغی
اشک هایم را پاک کردم و سعی کردم خودم را کمی جا به جا کنم … تمام تنم درد می کرد … جای سالمی در بدنم نمانده بود …. از یاد آوری کتک هایی که از پدرم خوردم تنم می لرزد و دلم می سوزد …. از اینکه این بار حقیقت را گفته بودم .. فریاد زده بودم بی گناهم اما کسی نپذیرفته بود …. همه عکس هایی را باور داشتید که اصل بود .. نه فتو شاپ … عکس هایی که دست مهلا بود … او که با همان عکس ها روزگارم را سیاه کرد … هرچه گفتم و قسم خوردم که او خودش هم توی ماشین بود کسی حرفم را باور نکرد .. البته حق هم داشتید که باور نکنید من احمق بودم که این حرفهای مسخره اما حقیقی را بر زبان می آوردم آخر که باور می کرد من راست می گویم ؟ !
تارخ هم مانند دفعه ی پیش محکومم کرد .. اینکه من هم مایل بودم که با او باشم … از ابراز علاقه هایم به خودش گفت …. حرفهایی که نباید گفته می شد … دروغ هایی که توانست مرا از چشم همه … خانواده ام و به خصوص تو بیندازد … حتی حرفهایم را در مورد اینکه تصادف کردنت هم زیر سر مهلا و تارخ بوده به مسخره گرفتی و حتی محکومم کردی که اگر با تارخ نبودم چرا هیچ وقت حرف نزدم چرا نخواستم تارخ مجازات شود ؟
همه ی حرفهایت به حق بود … همه را راست می گفتی … اما خب دلم می خواست فقط یک درصد مرا باور کنی … تو که ادعایت می شد مرا بهتر از خودم میشناسی .. نمی دانم ریشه ی این بد بینی از کجا در قلب و ذهنت دوید …. کاش می شد به گذشته بر گردم …. افسوس !
به تاریکی پشت پنجره نگاه کردم … داشتم به این تنهایی عادت می کردم …. به تنهایی اجباری … از دیروز تا الان تنهام … فقط رامین هست که هر از گاهی پشت در میاد و صدایم می کند … بیچاره او که به خاطر من کتک خورد …
طاقباز دراز کشیدم و چشم به سقف دوختم …. برای هزارمین بار همه ی صحنه ها را در ذهنم مرور کردم … بر گشتن توو آقاجون به خانه را …
از صدای فریاد آقاجون به خودم لرزیدم … با چه خشمی صدایم می کرد… من و مامان و شایان و شهره سراسیمه در سالن جمع شدیم .. تو هم بودی .. سر و صورتت خونین بود .. لباس هایت پاره
… در چشم به هم زدنی همه ی دنیا بر سرم آوار شد … پدر عکس ها را در صورتم پرتاب کرد … از من تو ضیح خواست … زبانم بند آمده بود … وحشت زده بودم … نگاهم نگاهن را کاوید … همه چیز تمام شده بود !!!
مهلا همان وقت که به دنبالت آمده بود مرا از چشمت انداخته بود … همان وقت که آمدنت را به تعویق انداختی … همان وقت که عمه گفت از تصمیمت برای ازدواج با من منصرف شدی …. پدر از تو جواب خواسته بود .. اینکه چرا دختری را که یک سال بهت محرم بوده را نمی خواهی ؟ دختری به سنگینی و متانت و و قار من .. به اصل و نصب داری من .. به آبرو داری من … ظاهرا با زهم از گفتن حقیقت طفره رفته بودی که پدرم به آن روز انداخته بودت … شاید هم از شنیدن حرفهای تلخی که در مورد من زده بودی … نمی دانم هرچه که بود وحشت ناک ترین لحظات عمرم بود …. سیاهترین … چه سخت بود افتادن از چشم خانواده ام … دیدن اینکه رنگ نگاهشان چگونه عوض می شود … پدر گفت که با تارخ حرف زده و او هم حرف های تو و مهلا را تایید کرده .. خب دیگر چه کاری از من ساخته بود ؟ ! تنم زیر ضربه هایی که با کمربند می خوردم سیاه و کبود میشد .. پر از زخم و جراحت … و هیچ کس جرات نمی کرد که جلو بیاید و مرا از زیر دستان پدر بیرون بکشد … پدر برای آبروی از دست رفته اش زار می زد … می خواست مرا بکشد تا آرام بگیرد … رو گرفتی و رفتی … و رامین بود که مقابل پدرم قد علم کرد .. با همه ی توانش مقاومت کرد … پدر چون موج آتش فشان می جوشید .. روی او هم دست بلند کرد … اما او کوتاه نیامد .. به هر طریقی بود مرا به اتاقم برد . در رابست و مادر توانست کمی پدر را آرام کند .. مادر هنوز می خواست طرف مرا بگیرد اما نعره ی پدر به هوابرخاست … می گفت چیزهایی می داند که آن ها نمی دانند …
تنم داغ بود و می سوخت … رامین مرا روی تخت خواباند .. کنارم نشست : قربونت برم الهی … چه به روزت آوردن ؟ !
اشکهایش روان شد که با عجله پاک کرد …
ــ باید ببرمت درمانگاه … زخمات …
بغض داشت … دستهایش می لرزید … چه زیبا و دلنشین بود این دلسوزی ها و محبت هایش ….
پدر اجازه نداد مرا به در مانگاه ببرد .. هرچه خواهش کرد فایده نداشت …
پدر مرا از خانه بیرون کرد … گفت اگر می خواهم بمانم فقط توی زیرزمین برای من جا هست … دردی که این حرف به جانم دوخت خیلی بیشتر از دردی بود که ضربات کمربند و مشت و لگد به تنم ریخته بود . مادر هرچه التماس کرد فیده نداشت … شهره هرچه گریه کرد بی فایده بود …. شایان هم که شوکه شده بود و معمولا رو حرف پدر حرف نمی زد ….
با همان تن پر از ضرب و جرح رفتم پایین … زیر زمین بزرگی که همیشه مادر با وسواس تمیزش نگهش می داشت … انتهایش پر بود از وسایل قدیمی ومبل های از مد افتاده … رخت خواب های چند سال پیش و فرشهای قدیمی … خمره های ترشی و سرکه و شیشه های بزرگ مربا …
سیر و ….
رامین تنهایم نگذاشت .. با عجله یکی از فرش ها رو پهن کرد … برایم رخت خواب انداخت .. شهره هم بود .. فقط گریه می کرد ..کمکم کرد دراز بکشم .. کنارم نششسته بود و بی حرف و بی صدا اشک می ریخت ..
رامین گفت برم پماد و گاز استریل بگیرم زخماشو پانسمان کن … بمون تا برگردم …
romangram.com | @romangram_com