#باز_آ_و_بر_چشمم_نشین__پارت_131


بویِ سیگار مرا به حال بازگرداند…بی اراده نگاهم به سویِ جایگاهِ همیشگیِ رامین کشیده شد…. جایی که به دور از چشمانِ دیگران می نشست. و همدم سیگارش می شد…چه درد آور بود دیدنِ دردهای ِاین مهربان!

کاش می توانستم به نزدش بروم…اما هنوز کور سوی امیدی در دلم بود که شاید مرا بخواهی….اگر می خواستی رفتنم نزد رامین خطائی بود نابخشودنی….و من هرگز این را نمی خواستم…

اشکهایم را پاک کردم…پنجره را بستم و نگاه او را که متوجه ام شد را دیدم.سری تکان دادم و پنجره را بستم و پرده را کشیدم.و کنار رفتم….حالش را خوب درک می کردم.

*****

با صدایِ پدر گوشهایم را تیز کردم…. تو را صدا می کرد…..

شت این پنجره ها دل می گیره

غم و غصه ی دلو تـــــو می دونی

وقتی از بخت خودم حرف می زنم

چشام اشک بارون می شه تــــــو می ونی

عمریه غم تودلم زندونیه

دل من زندون داره تـــــو می دونی

هر چی بهش می گم تو آزادی دیگه

می گه من دوست دارم تــــو می دونی

می خوام امشب با خودم شکوه کنم

شکوه های دلمو تو می دونی

بگم ای خدا چرا بخت من سیاست

چرا بخت من سیاست تــــو می دونی

پنجره بسته میشه شب می رسه

چشام آروم نداره تو می دونی

اگه امشب بگذره فردا میشه

مگه فردا چی میشه .. تــو می دونی


romangram.com | @romangram_com