#باز_آ_و_بر_چشمم_نشین__پارت_128
ــ مامان چیزی شده ؟
حواسش به من نبود .. دوباره صدایش کردم ..تکانی خورد : جونم ؟
ــ به نظرت عمو و عمه یه جوری نشدن ؟
شده بودند و او هم این را قبول داشت .. از نگاهش خواندم : نه … چطور مگه ؟
ــ نمی دونم .. انگار … مامان من نگرانم .. یعنی چی که صفا باهاشون بر نگشته ؟ چرا باید اونجا بمونه ؟ چرا چند وقته درست با من حرف نمی زنه ؟ سوالامو جواب نمی ده ؟
حلقه زدن اشک را در چشمانش به وضوح دیدم .. دیدم که در پس لبخندش می شکند : این فکرا چیه می کنی دختر ؟ از دلتنگی زیاده که …
ــ مامان یه چیزی رو از من پنهان می کنی … اون چیه ؟
رو بر گرفت : بلند شو .. این فکرای بی خود چیه ؟ چرا باید چیزی رو ازت …
بغض بر صدای مهزبانش نشست … نتوانست ادامه دهد … بلند شد و به آشپز خانه رفت …
دلهره ام شدید شد .. به دنبالش رفتم : چی شده مامان ؟ جون شایان بگو چی شده ؟
بغضش شکست …
رو به رویش ایستادم : مامان دلشوره داره منو میکشه … بگو چی شده ؟
چشمان اشک آودش را به چشمانم دوخت : قربونت برم … چی بگم که تاب یه لحظه غصه خوردنتو ندارم …
تنم سرد شده بود او چه می دانست ؟ !
ــ صفا … ببین اصلا مهم نیست برای چی اون تصمیمو گرفته .. مهم خوشبختی توئه … چه با اون چه بدون اون … .
باید کمی تامل می کردم تا ذهنم پردازش کند آنچه را که شنیده بودم … تصمیم صفا ؟ خوشبختی من … بدون او ؟ !! نه این چه معادله ای بود که ذهنم قادر به درکش نبود ؟
من بی تو بودن را نمی خواستم … به هیچ عنوان … بی تو بودن یعنی حس تلخ مرگ !!
پدر خیلی عصبانی بود … از اینکه مرا پس زده بودی .. از اینکه گفته بودی نظرت راجع به ازدواج با من عوض شده … از اینکه این کار از تو بعید بود و هیچ کس انتظارش را نداشت …
من هنوز هم در بهت وناباوری دست و پا می زدم … چطور ممکن بود ؟ نه .. قابل باور نبود که تو مرا نخواهی … فقط یک چیز این ناممکن را ممکن می کرد : شک و بد بینی که از من داشتی دلت را از من رنجیده کرده … آن هم به وسیله ی …
باید منتظر می ماندم .. عمه می گفت خواهی آمد .. او هم از روی پدر و مادر شرمنده بود … با چشمان اشکبار نگاهم می کرد و تازه می فهمیدم سردی اش از چه روست …
تحمل آن روز ها دیگر کار من نبود … با آن همه دل واپسی کار دلم زار بود و چه بی عار بود که هنوز می طپید … با اینکه گفته بودی نمی خواهیش باز هم امید وار بود …
romangram.com | @romangram_com