#باز_آ_و_بر_چشمم_نشین__پارت_127


با اولین زنگ تلفن تمام تنم لرزید همه ی قوایم به تحلیل رفت . نتوانستم گوشی را بردارم .. اگر خبر های بدی می شنیدم …

پدر گوشی را برداشت و مادر با نگرانی در آغوشم کشید : حالت خوبه شهرزادم ؟

همه ی حواسم به پدر بود …

وقتی لبخند را بر لبهایش دیدم و خدارو شکر گفتنش شنیدم اشک هایم بی اراده باریدن گرفت … این یعنی خبر های خوبی را خواهم شنید ….

پدرت می گفت تا اینجا که دکتر ها راضین و باید منتظر باشیم تا نتیجه را ببینیم …

نمی خوام به آن دقایق سخت و طاقت فرسا فکر کنم که هنوزم که هنوزه آزارم می دهد .

آن شب بااینکه خبر های خوبی را در باره ات شنیده بودم هنوز استرس داشتم و تا از نتیجه ی عمل مطمئن نمی شدم حالم خوب نمی شد .

*********

شنیدن این که به زودی با پای خودت بر می گردی همه را خوشحال کرده بود .. اینکه دوباره می توانیم تو را صحیح و سالم ببینیم …

از شنیدن صدایت که موجی از شادی زیبا و شنیدنی ترش کرده بود احساسی عجیب و دلنشین به من دست می داد … دلتنگی ام را مضاعف می کرد … آنقدر خوشحال بودم که حتی آمدن مهلا و پدر و مادرش به نزد شما هم ناراحتم نمی کرد … تو می آمدی و به زودی ازدواج می کردیم … خانه ای از عشق را که همیشه به من قولش را داده بودی بنا می کردیم … آه که چه روئیاهای زیبایی در سر داشتم … خیلی زیبا بود .. خیلی !

همه چیز خوب بود .. خیلی خوب … تا اینکه تاریخ آمدنت عقب افتاد !

وقتی گفتی معلوم نیست کی بر گردی چیزی در دلم فرو ریخت … نگرانی وجودم را گرفت … یعنی چه شده بود ؟

چرا لحن عمه و پدرت سرد شده بود … دلم گواهی بدی می داد… چیزی را از من پنهان می کردی … کاش می دانستم چه چیزی را !!

این نیامدن برای دیگران هم تعجب آور بود … اما کسی حرفی نمی زد … به من نگفتند که پدر و مادرت به زودی تنها باز می گردند …

***********

آمدنشان بدون تو مرا شوکه کرد … آنقدر که نمتوانستم عکس العمل صحیحی نشان دهم … نگاه ناباورم لحظه ای از عمه که مرا به سردی در آغوش گرفت جدا نمی شد … چرا همه چیز به نظرم مشکوک می آمد … چه شده بود که از آن بی خبر بودم ؟

نگرانی را کم کم در چهره ی مادر می دیدم و بیش از پیش قلبم فشده می شد .. برای هزارمین بار از خودم پرسیدم یعنی چه شده ؟ ! چرا عمه و عمو چیزی نمی گویند ؟ چرا ؟!

ــ شهره تو چیزی نمی دونی ؟

ــ در مورد چی ؟

نمی دانست .. واضح بود .. اگر می دانست نیازی نبود من بپرسم …

چرا چهره ی پدر و مادرم آنقدر گرفته بود ؟


romangram.com | @romangram_com