#باز_آ_و_بر_چشمم_نشین__پارت_119
حالت خیلی بهتر بود . رنگ و رویت حسابی باز شده بود … طراوت گذشته به چهره ات باز گشته بود منتها آن غمی که در چشمان قشنگت موج می زد دلم را می لرزاند و می فشرد …. درد را به جانم می ریخت . زجر آور بود دیدنت بر صندلی چرخ دار… حالتی که کم کم به آن عادت می کردی … تنها امیدت به این بود که دکتر گفته بود با عمل جراحی دیگری ممکن ست که توانایی پاهایت را دوباره کاملا به دست بیاوری … پاهایت کامل هم بی حس و ناتوان نبود و این جای امیدواری بود … گاهی آنقدر با شوق در موردش حرف می زدی که نا خود آگاه با این اندیشه که اگر نشد … اگر خدای نکرده نشد چه به روزت خواهد آمد و وجودم از این تصور می لرزید .. نگرانت می شدم … بیش از پیش!
من هم از نظر ظاهری بهتر بودم … اگر تارخ می گذاشت .. اگر تاب و قرار را از دلم نمی گرفت … اگر …
با شنیدن صدایش گوشی را گذاشتم … کلافه بودم .. چطور می توانستم به دیدنش بروم ؟ چه بی رحم بود. دوبار زنگ زد از ترس اینکه مادر صدای زنگ تلفن را بشنود برداشتم و صدایش راشنیدم : نمیای بیرون ؟می خوای خودم بیام دم خونه تون ؟
از صدای عصبی اش ترسیدم . دیوانه بود و ممکن بود آبرویم را بریزد .
ــ برو بمیر … کدوم جهنمی هستی تا بیام ؟
ــ آهان .. حالا شد یه چیزی … سر کوچه تونم … سمت چپ .
ــ آخه لعنتی به چه بهانه ای …
دیدم که صفا و شایان و رامین رفتن بیرون … دیگه مردی تو خونه نیست که بترسی …
آه لعنتی مثل اینکه 24 ساعت مراقب خانه ی ما بود . شایان و رامین صفا را به دکتر برده بودند .
ــ اگه شد میام ..
ــ باید بشه .
با خشم گوشی را کوبیدم . خدایا …
مامان چند دقیقه پیش به حمام رفته بود . و شهره هم که کلاس داشت و خانه نبود . از پنجره نگاهی به حیاط انداختم … عمه در حال آب دادن باغچه بود … باید صبر می کردم .
به اتاقم رفتم .. باید تا قبل از آمدن مامان می رفتم و بر می گشتم … شاید یک ربع بیشتر وقت نداشتم …
لباس پوشیدم و چادرم را در دست گرفتم و باز از پنجره حیاط را نگاه کردم . شیر آب را بست و مشغول جمع کردن شیلنگ شد . با عجله از اتاق خارج شدم … چه استرسی به جانم ریخته بود … چه حماقتی می کردم که نمی گفتم … که به خانواده ام اعتماد نداشتم … و فکر می کنم تو این ترس را به دلم انداختی … تو اعتمادم را سلب کردی !
با رفتن عمه به درون خانه تان با عجله در حالی که حواسم به خانه ی عمو هم بود از خانه خارج شدم … قلبم آنقدر تند می زد که هر آن انتظار بیرون زدنش از قفس سینه ام را داشتم .
چادرم را بر سر انداختم و با گامهایی سریع به سمت چپ کوچه به راه افتادم … پیچیدم و ماشینش را دیدم … خدای من … این همان ماشینی بود که به صفا زد ….
با دیدنم سر تکان داد … همانطور که پشت فرمان بود خم شد و در سمت راستش را باز کرد و اشاره کرد سوار شوم . مستاصل نزدیک شدم .. کنار ماشین ایستادم : کارتو بگو ..باید برم …
لبخند مرموزی بر لبانش بود : افتخار بدین خانوم … چند دقیقه بیشتر وقتتونو نمی گیرم … بفرمایید .
ــ نمی تونم و نمی خوام سوار شم … بگو واسه چی منو کشوندی اینجا ؟
ــ اینجا بگم ؟ نمی ترسی کسی ما رو با هم ببینه ؟
romangram.com | @romangram_com