#باز_آ_و_بر_چشمم_نشین__پارت_118

لبخندی بر لبانش نشست : بالاخره سکوتشو شکست … خیلی دلواپسته .. بیابروتو … تو اتاقشه …

وجودم پر از هیجان دیدنت شد !!!

در اتاقت را زدم و منتظر ماندم … لحظاتی نه چندان طولانی گذشت تا صدایت را شنیدم : بفرمایین مادر .

در را آرام باز کردم و وارد شدم . پایین تختت نشسته بودی و به آن تکیه داشتی . با ورودم سر بلند کردی و از دیدنم جا خوردی … گویا انتظار دیدنم را نداشتی … با دیدنت چشمانم بی اراده و اختیار من لبریز از اشک شد … دلتنگ بودم … در جنگل سبز نگاهت گم شدم … به تو نزدیک شدم .. آرام مقابلت نشستم … چشمان تو نیز درخشش اشک داشت . سرم را پایین انداختم . بغضم آنقدر سنگین بود که اجازه ی حرف زدن نمی داد . چانه ام می لرزید . لب به دندان گرفتم تا مبادا گریه کنم و خاطرت را بیازارم .

دست پیش آوردی و آرام و بی حرف در آغوشم کشیدی … بی حرف … پر از سکوتی تلخ!

سرم را روی سینه ات گذاشتم … کنترل اشک هایم دیگر آسان نبود !

بوسه هایت بر موهایم و نوازش دستانت شنیدن نفس های گریه آلودت ، بغضم را می شکست و آب می کرد …. اینگونه آرام شدیم . به همین سادگی … به همین زیبایی .

دقایقی بعد دستهای حلقه شده ام به دور کمرت را آرام باز کردی و مرا از خود کمی دور کردی و به صورتم خیره ماندی : دردت به جونم چت شده بود ؟ خدارو شکر که خوبی !

اشک هایم را پاک کردی : نمی دونی چه حالی شدم وقتی شنیدم حالت بد شده … فدات شم چرا مواظب خودت نیستی ؟ چرا اینقد لاغر شدی ؟ پای چشمات گود افتاده ..

دوباره چانه ام لرزید . بغضم به این زودی ها سبک نمی شد .

بار دیگر اشک هایم را پاک کردی : الان خوبی قربونت برم ؟

سرتکان دادم و دوباره سرم را در سینه ات پنهان کردم … به گرمای تنت و عطر وجودت نیاز داشتم . دستهایت را بالا آوردی و دور شانه ام حلقه کردی : آروم جونم … گریه کن سبک شی … می دونم این مدت خیلی سختی کشیدی … همش تقصیر منه … آروم عزیزم ….

نفس عمیقی کشیدی : امروز رفتی دیدن مریم ؟

ــ اوهوم .

ــ باهاش دردودل کردی ؟

سرتکان دادم که آره .

ــ واسه همین که یاد غصه هات افتادی ناراحت شدی و از حال رفتی ؟

سرم را عقب تر کشیدم : آره … از ناراحتی زیاد بود …

دروغ نبود حرفی که گفتم … تارخ دیوانه ام کرده بود .

نتوانستم لب باز کنم و از تارخ بگویم .. ترسیدم از اینکه حرفم را کامل باور نکنی و فقط قسمتی را باور کنی که من با تارخ دیدار داشتم و به دلخواه خودت پردازش کنی و آنطور که دلت می خواهد قضاوت کنی نه آنطور که باید … درست مانند اتفاقات گذشته !!! من از اینکه باز هم مورد بی عدالتی قرار بگیرم می ترسیدم ! هیچ وقت فکر نمی کردم با این ترس و لب فرو بستن چنین بر سر خودم و زندگیم بیاورم !



********

romangram.com | @romangram_com