#باورم_شکست_پارت_353

- آرزو زنگ زد؟
- بله. تا الان هم کلی پیغام گذاشته.
- بعداً میخونم.
- آره ،اول یک کمی به سر و وضعت برس.
از آیینه ی کنار آشپزخانه نگاهی به خودش انداخت. از میت چیزی کم نداشت. فقط روی دو پا ایستاده بود.
سری به تأسف برای خودش تکان داد و به سمت اتاقش رفت.
نگاهی به گوشی اش انداخت. پیامهای آرزو یکی بعد از دیگری به سمتش پرواز کرده بودند. اما در حال حاضر توان پاسخ دادن نداشت. گوشی را روی میز گذاشت و خودش را روی تخت انداخت. خواب آرام آرام پلک هایش را به هم دوخت.

- به به. چشم دانشگاه به جمال شما روشن شد.
- زشته آرزو.
- بیا فعلاً ، استاد داره میاد؛ بعدا به خدمتت میرسم.
وارد که شد ،یک راست سرش به سمت صندلی یلدا چرخید، با دیدنش آرامش در جانش نشست.
حضور و غیاب نمی خواست دیگر. همین که بود کافی بود. بودنش انگار توازن به هم ریخته را میزان کرده بود.
فعلاً راه نجات تدریس بود. پس بدون لحظه ای تعلل شروع کرد .

romangram.com | @romangram_com