#باورم_شکست_پارت_314

گوشی را از گوشش فاصله داد و روی میز گذاشت. انتظار شنیدن صدایش را نداشت. سفر بی خطر آخرش چه بود؟
چشمهایش را محکم روی هم فشرد و با تمام قدرت تلاش کرد این دختر را از ذهنش بیرون کند، اما دریغ.
نفسش را کلافه بیرون داد و بطری آب را از یخچال بیرون آورد و جرعه ای نوشید. در سرش همهمه ای بود و علتش را می دانست و نمی دانست.
بطری خالی را روی میز گذاشت و روی تخت دراز کشید. یلدا تابان داشت پر رنگ می شد؟ مهم می شد؟
قطعا نه، اما یک جای کار نامیزان بود. اصلاً دلیلی برای حرکاتش نداشت.
کم کم از خودش نا امید می شد. از خودش بعید می دانست کسی بتواند در این زمان ،ذهنش را درگیر کند. عاشق که نشده بود، مجنون و شیدا هم که نبود،پس چه دردی بود که ناخوانده به ذهنش سرازیر می شد.
از جایش بلند شد و کاپشنش را چنگ زد و از اتاق بیرون رفت ، شاید هوای تازه مددی کند.

****************
- کی بود؟
- استاد.
- استاد کیه؟ گوشی پدر جونت رو میگم یلدا.
- بله، متوجه شدم. استاد محتشم بودند، یعنی همون مهندس محتشم. با پدر جون کار داشتند.
- گفتی که بعداً تماس می گیرن؟

romangram.com | @romangram_com