#بر_خاک_احساس_قدم_میگذارم_پارت_272
چشماشو محکم رو هم فشرد: میگم،همه رو!
فردای اون روز به خونه پدریم قدم گذاشتم! وقتی که در باز شد و بابا، خسته و ناراحت وارد شد و با دیدن ما تعجب تو چهره اش نشست هزار بار شاید بیشتر،خودمو لعنت کردم به حرف بی موقعی که مسبب رنجوندن پدرم شده بود،حس پشیمونی تو تک تک سلول هام فریاد میزد! دلم به درد اومد وقتی که خم شدم و دست پدرمو ب*و*سه زدم و بابا دستشو عقب کشید و منو تو آ*غ*و*شش جا داد! قلبم فشرده شد وقتی حلقه اشک رو تو چشمای بابایی دیدم که بیست و چهار برام پدری کرده و چیزی برام دریغ نکرده بود . .دل یه پدر چقدر میتونست بزرگ باشه که وقتی ازش خواستم منو ببخشه در جوابم گفت" همون موقع بخشیدمت بابا" و من برای هزارمین بار از خودم و رفتارم شرمنده شدم
و اما لیندا، کم از جنون نداشتم وقتی میخواستم برام همه چیز رو رو کنه، اولش بازهم بحثمون شد...کم چیزی نبود..اینکه مشتاق شنیدن حرفایی باشی که تضاد عجیبی بین خواستن و نخواستن شنیدنشون تو دلت برقرار باشه...
-چرا نمیفهمی؟
-چیو نمیفهمم احمق بودنمو؟؟ من انقدر واسه تو غریبه ام؟؟
-حرف مفت نزن هانا ..وقتی هیچی نمیدونی حقی نداری دهنتو باز کنی و هرچی خواستی بگی تو چه میدونی من چی میگم چه میدونی وقتی میخواستم حرف بزنم برام از جون دادن سخت تر بود تو چه میدونی وقتی میخواستم همه چیو بگم ترس از دست دادنت دیوونم میکرد تو چه میدونی من تا چه حد میخوامت که میترسم با هر بار حرف زدنم از دستم ناراحت بشی و نگاهتو ازم دریغ کنی.... اخه تو میدونی من حسم بهت چیه؟میدونی من تا چه اندازه دوست دارم که هرچی دلت میخواد میگی؟میدونی تاچه حد عاشقتم که واسه داشتن تو کنار خودم از نصف چیزا گذشتم؟
بعد اون همه عصبانیت صداش تحلیل رفت:واسه اینکه ناراحت نشی از وجدان خودم گذشتم،واسه اینکه نگاهت و تا ابد پیش خودم نگهدارم و برای لحظه ای ازم جدا نشه با وجدان خودم دست و پنجه نرم کردم که جلوی خودمو بگیرم و چیزی بهت نگم هی گفتم ارسام داری نامردی میکنی اون همه چیزو بهت گفته و تو داری زندگیتو ازش مخفی میکنی،از زنت داری پنهون کاری میکنی،از کسی که از خودتم بهت نزدیکتره،کسی که وجودته! ولی بازم واسه تو ،بخاطر عشق تو لال شدم تا از دستت ندم چون میدونستم بیش از اندازه حساسی
تک خنده ای کردم: بخاطر من؟؟؟یا بخاطر خودت؟؟ خیلی جالبه.... تو واقعا خودخواهی!
اروم جواب داد: درست میگی...واسه داشتن تو خودخواهم،اشتباه بزرگی کردم!.....تو ببخش
دختری که زمان تجرد ارسام، در لندن ، باشوهر من دوست بوده! معاون مالی شرکتی که مال و مقام اونو کور کرده بود،کسی که بعد از شنیدن حرفای ارسام به این نتیجه رسیدم که علاقش تنها از سر ه*و*س بوده!کسی که شاید ارسام رو دوست داشته ولی بعد از اینکه طی قرارهای متوالی با همکارشون،مهرداد، روبرو میشه به قول خودش عاشق مهرداد میشه و تصمیم به رفتن با مهرداد حبیبی میگیره! سخت بود برام وقتی ارسام از علاقه ناچیزش به لیندا تعریف میکرد طبق گفته خودش اگر علاقه محکمی بود هیچ وقت مانع از رفتنش نمیشد ولی وقتی بعد از رفتنش فهمید چیزی جز روزمرگی نبوده برای رسیدن به من قدم بر میداره، درست بود هر اتفاقی که افتاده بوده در گذشته روی داده بود، اما باز هم حس حسادت زنانم سرکشی میکرد و شاید دیوونه!
حین تعریفاتش دو سه بار تلاش کردم تا از ادامه حرفاش منصرفش کنم ،ولی تا حرف سر زبونم میومد قورتش میدادم!باید هرچی که بود رو میفهمیدم،تازه میتونستم ارسام رو درک کنم هنگامی که منم گذشتمو باز میکردم!قابل هضم نبود دلیلی که برای پنهون کاری پیش گرفته بود ، کسی که نسبت به گذشته من تیز بین و سخت گیر بوده و با یک اشاره از گذشته بهم میریخت ، باید خودش هم همون مرام رو نسبت به من پیاده میکرد ، و این کار ارسام در نگاه من من اوج خودخواهی و شاید غرور بود!
متنفر شدم از چنین کسایی که واژه مقدس عشق رو با هر چیز ناچیزی اشتباه میگیرن و اسم خودشونو عاشق میدارن و معنای این واژه رو به گند میکشن، و حالا..... لیندا برای بار دوم از لندن برگشته و به قولی فیلش یاد هندوستان کرده! زود قضاوت کردم و پیش خودم هرچقدر میخواستم فکر کردم، فکرایی که تنها خودمو ازار دادم،باید فرصت رو همون موقع به ارسام میدادم و بدون اینکه اذیت بشم پشتش می ایستادم، به جرات میتونم بگم خودم هم نمیدونستم واقعا از خودم چی میخواستم...ولی باز هم دلخوری ته وجودم ریشه دوونده بود ، دلخوری از اینکه چرا نباید بهم میگفت؟! مگه چه چیزی بینشون بوده که باید از من پنهان میکرد؟! مگه خودش نمیگفت هیچ حسی با دیدنش بهم دست نمیده و فقط من براش مهمم؟!پس چرا زودتر از اینها قضیه رو روشن نکرده؟ وقتی تموم این ها رو بهش گفتم و خودمو خالی کردم دستمو گرفت و مثل همیشه دلخوریا رو رفع کرد، و من بخشیدم، خداوند با عظمتش بزرگترین خطای بنده هاش رو میبخشید،.... و من...نمیتونستم نبخشم
صبح از خواب که بلند میشدم اولین کاری که میکردم با دخترم حرف میزدم از کارهای خونه عاجز بودم ! برای غذا هم مشکلی نداشتم مامان مریم غذای مارو کنار میذاشت و ارسام وقتی از شرکت برمیگشت با خودش می اورد بیشتر روزایی هم که ارسام کارش زیاد میشد و خونه نمیومد با اژانس میرفتم خونه مامانم ولی عصر قبل از رسیدن بابا برمیگشتم هنوزم رو نداشتم تو چشمای مردی که این همه سال زحمتم رو کشیده بود نگاه کنم وبا کمال وقاحت نسبت به بی احترامیم اظهار بی تفاوتی کنم ، هرچند اگه به گفته خودش منو بخشیده بود
کرایه رو حساب کردم و از ماشین پیاده شدم با کلید خودم در رو باز کردم هانیه با ترس از پله ها اومد پایین:
-وای تویی؟
-سلام اره.. نگاهی به خونه انداختم:کسی نیست؟
اومد روبروم ب*و*سیدمش که گفت: نه مامان رفته خرید
-که اینطور ، بابا کی میاد؟
-مثل همیشه عصر خونه ست
romangram.com | @romangram_com