#بر_خاک_احساس_قدم_میگذارم_پارت_271

-ببین هانا جان، پدرت هر چی هم که میگفت تو باید سکوت می کردی نه اینکه سریع جوش بیاری و با تندی جوابش رو بدی

-ببین ارسام من مثل تو نیستم به اندازه کافی این چند سال خواسته هاشون رو به من تحمیل کردن حتی الانم که زندگی خودمو دارم باز هم همین کارو میخواد انجام بده تا کی؟

- تا ابد ،تو دخترشی، بده میخواد نشون بده به فکرته؟ منم کم تو این موضوع مقصر نبودم پس هرچی هم که گفته حق داشته اگر هم ما چیزی بهش نگفتیم ولی بالاخره سنی ازش گذشته دو تا پیرهن بیشتر از منو تو پاره کرده حرف نگفته مونو میفهمه ..

-من به همچین توجهی احتیاج ندارم ،توجهی که بخواد هستی مو سیاه کنه همون بهتر که از اول نباشه ،خیلی سعی کردم منطقی رفتار کنم ولی وقتی میگفت طلاقت رو میگیرم نتونستم دهنمو ببندم و لال باشم! زندگی من بازیچه دست کسی نیست حتی اگه اون کسی نزدیک ترین فرد تو زندگیم خانواده م باشه!

-عزیز من ادمی تو عصبانیت یه حرفی میزنه خود تو هم الان همینجوری،الان از حرفای پدرت داغی ، خوب فکر کن هانا ،اگر فردا پس فردا زبونم لال برای پدرت اتفاقی بیوفته اگه یه جریانی پیش بیاد که نتونی پدرت رو ببینی باز هم همین حرفا رو میزنی؟باز هم مثل الان عصبانی میشی؟

-.......

- بازم این حرفارو میزنی؟خودتم میدونی که همچین کاری نمیکنی! حتی اون موقع بابت تک تک حرفاش ازش ممنون هم میشی هر چند به ضرر تو بوده باشه مگه نه؟

برای یه لحظه این حرفی رو که زد تصور کردم نه هیچ وقت نمیتونستم ..مقابلش ایستادم چشمام لب تا لب پر شد:

- برای همین وقتی بابا تو بیمارستان باهات حرف میزد چیزی نمیگفتی؟حتی طرف مارو نگرفتی؟

پلکاشو به معنی اره باز و بسته کرد دستشو گرفتم گذاشتم روی شکمم که نسبت به قبل برامده تر شده بود:

-ارسام ، اگه یه روزی همین اتفاق برای دخترمون پیش بیاد تو چیکار میکنی؟مگه نمیگی برای صلاح من این کارارو انجام داده ؟حس تو هم مثل حس بابامه..تو هم پدری ..اون موقع تو چیکار میکنی؟

لبخند نیم بندی زد: رفتار هر کس متفاوته هانای من ، من نمیتونم بگم اون موقع چه رفتاری دارم ،درسته عاشق دخترمم ولی اخلاق من با اخلاق پدر تو که یکی نیست...هست؟

-فکر کن الان همچین شرایطیه..اون موقع چی؟

بعد از یه مکث طولانی جواب داد: حق رو به بابات میدم

منتظر ادامه حرفش بودم:

-فکر کن بیست و چند سال زحمت دخترت رو بکشی بیست و چند سال همیشه باهم باشین که همیشه صلاحش رو میخواستی و طاقت دیدن ناراحتیشو نداشتی که بعد یه سال یکی بیاد و دخترت رو برنجونه تا حدی که به ضررسلامتیش باشه حتی شاید رفتار اون موقع من کمتر از بابات نباشه!

سرمو زیر انداختم: یعنی خیلی بد حرف زدم؟

-به عنوان بزرگترت که همیشه مراقبت بوده وپدرت بوده،اره خیلی بد حرف زدی.دلش رو شکستی هانا،غمگینیشو بعد اینکه تو رفتی با چشمام دیدم پشیمونیشو حس کردم ...خیلی تند رفتی ؛خشم عقلتو از کار انداخته بود باید بری دلش رو بدست بیاری ، باید ازش عذر خواهی کنی

سر تکون دادم ، با اخم گفتم: باشه، ولی نمیتونم از تو و اون تلفن!به این راحتی بگذرم، چی تو گذشتته که من خبر ندارم؟چی رو این همه مدت از من قایم کردی؟


romangram.com | @romangram_com