#بر_خاک_احساس_قدم_میگذارم_پارت_269

جدی تر از قبل گفت: اول زندگی هستین درست،بی تجربه این اینم صحیح ،ماشالله هر دوتون عاقل و بالغین ولی هانا اگر قرار باشه برای هر بحثی هر حرفی سریع قهر کنی و بیای اینجا همون بهتر که اصلا زندگی نکنین

هانیه مات و مبهوت به دهن بابا زل زده بود ،رو به ارسام ادامه داد:

-اگه میخوایش دستشو بگیربرو باهاش زندگی کن اگرم نمیخوایش ازش جدا شو ولی نباید برای هر دعوای بین تون قهر کنین و بیایین اینجا! باید یاد بگیرین بحث هاتون رو باهم حل کنین ، !در غیر این صورت ببینم هانا بیشتر از این داره اذیت میشه خودم طلاقش رو ازت میگیرم فهمیدی بابا جان؟

از خشم پاهام عصبی و خفیف تکون میخورد دستام رو مشت کردم،همه ی مسائل به ذهنم هجوم اوردند، اون تلفن لعنتی ،گذشته نا مشخص ارسام که صد در صد یه ارتباطی با اون دختر داشته و حالا هم حرفای سنگین پدرم! هانیه دستمو گرفت اروم کنار گوشم گفت :قربونت برم اروم باش تو رو خدا واست خوب نیست، تو که اخلاق بابا رو میشناسی، هانا چیزی نگو دستمو از تو دستش بیرون کشیدم و عصبانی گفتم:

-بابا شما متوجه هستی چی داری میگی؟

بابا-من دارم حقیقت رو بهتون میگم! زندگی خاله بازی 1 ساله 2 ساله نیست تو خودت حال امروز خودتو دیدی؟ من به درک، حال مادرت و خواهرت رو دیدی؟انتظار نداری که همین جوری ولت کنم به امان خدا!؟

-ولی .... شما خودت داری میگی این زندگی ماست ، درسته، میدونم نگرانتون کردم معذرت میخوام، ولی ....

-باشه صحیح، زندگی خودتونه ولی من فقط بهتون حرفمو گوش زد کرم بار دوم این ماجرا تکرار بشه حرفم رو عملی میکنم طلاقت رو میگیرم

- من با اجازه خودم ازدواج نکردم که با اجازه شما طلاق بگیرم

در کسری از ثانیه سکوت بدی خونه رو فرا گرفت. تازه متوجه حرفی که زدم شدم! هانیه لبش رو گزید و ارسام حالت صورتش به کلی عوض شد!

-هانا...

با ناراحتی گفتم: بابا ،دختر من تا 5 ماه دیگه به دنیا میاد بعد شما حرف از جدایی میزنین؟ بابا واقعا چطور میتونی همچین حرفی بزنی؟ چطور دلت اینقدر از سنگه؟؟چرا هیچ وقت احساس منو درک نکردی؟؟؟چرا همیشه خودت بریدی و دوختی و خودت تنم کردی؟من تو این خونه ادم نبودم؟ازاد نبودم؟منکر این نمیشم پدرم بودی و اختیارم دستت بود ولی دیگه نه تا این حد! الانم که.... چرا دیگه الان داری مجبورم میکنی؟انگشت اشاره امو به سمت ارسام گرفتم:

-این مردی که روبروی شما نشسته همون کسیه که خودت برام انتخابش کردی،همونی که میگفتی تو فقط با این مرد خوشبخت میشی،شماها هیچ میدونین ما تا دوسه ماه اول زندگیمون چه قدر سختی کشیدیم؟؟شما هیچ خبر داشتین بخاطر اون عوضی زندگی ما هر روز بدترمیشد؟چرا؟چون دوست صمیمی شوهر من بود! تا این لحظه کوچترین حرفی نزدم چون میدونستم بازم خودت برام تعیین تکلیف میکنی خودمون حلش کردیم..شما میدونین معنی واژه تردید چیه؟

ولی اگر ارسام از اول انتخاب من نبوده ولی الان همه زندگی منه بابای دخترمه شوهر منه!نه شما نه هیچ کس دیگه حقی ندارین واسه منو زندگیم تصمیم بگیرین،یعنی من این اجازه رو به هیچ کس نمیدم من پارسال ازدواج کردم الانم یه بچه دارم ، از زندگیم خیلی هم راضیم، درسته اختلافاتی باهم داریم اما بازهم میگم من همسر این مرد هستم و خواهم موند ، هیچ کسی نمیتونه تو زندگی ما دخالت کنه مــن بهش اجازه نمیدم که بخواد همچین کاری کنه...

-پس چرا باهم کنار نمیایین؟چرا نمیشینین باهم حرفاتونو بزنین؟این اسمش زندگی نیست که سریع ناز کنی و قهر کنی،سر حرفم هستم یا زندگیتو میچرخونی یا طلاقتو از همسرت میگیرم

از جام بلند شدم اشک خشک شدمو پاک کردم لباسام رو از اتاقم برداشتم با خداحافظی بلندی ازخونه خارج شدم و درو محکم بستم!

جلوی ماشین پاهامو با ضرب تکون میدادم و منتظر بودم تا ارسام از خونه بیرون بیاد طولی نکشید که خارج شد و دزد گیر رو زد بی معطلی دستگیره رو کشیدم و سوار شدم ... کنترل اعصابم بی اندازه از دستم خارج شده بود ارنجم رو به شیشه تکیه داده بودم و با انگشتام شقیقه ام رو فشار میدادم. دو سه دفعه ارسام نیم نگاهی بهم انداخت تا اینکه ماشین متوقف شد از فکر و خیال بیرون اومدم دستم رو از سرم جدا کردم:

-چرا وایسادی؟

ترمز دستی رو بالا کشید و کمربندش رو باز کرد:


romangram.com | @romangram_com