#بر_خاک_احساس_قدم_میگذارم_پارت_267

خوبی بابا جان؟

-خوبم..چرا حرفتونو قطع کردین؟

ارسام مداخله کرد: اگه کارات تموم شده بریم؟

فهمیده بودم نمیخواد چیزی بهم بگه چشماش کاملا غمگین و سرخ شده بودن. سرمو تکون دادم و بابا گفت: مارال ابگوشت گذاشته، شماهم بیایین دورهم باشیم

با حواس پرتی سر تکون دادم تمام هوشم پی سر خم شده ارسام بود بابا که رفت گفتم: بابا چی بهت میگفت؟

-چیز خاصی نبود یکم حرف زدیم

-منم همون حرفارو میگم..چی بهم میگفتین؟

نگاه غمگینی بهم کرد و بعد از مکثی گفت: نمیخوام بابت اشتباه و ندونم کاری احماقانم از دستت بدم

-منظورت چیه؟

-بابات میگفت رفتی خونه حالت خوب نبود مدام اسم منو داد میزدی فهمیده بود تقصیر منه میگفت.....میگفت حتی اگه........اگه تو هم راضی نباشی .... اگه بلایی سر نوه و دخترم بیاد طلاقتو ازم میگیره.

با دهن باز بهش خیره شدم طلاق؟ رفته رفته اخم کردم:

یعنی چی؟

-بغض صداش کاملا اشکار بود: یعنی اینکه تو رو ازم جدا میکنه..میگفت حتی اجازه دیدن بچمم بهم نمیده... شدم سرتا پا خشم و ناراحتی

منو نگاه کن،،،ارسام منو ببین

سرشو بلند کرد ادامه دادم: بابام حق دخالت تو زندگی مارو نداره زن تو منم زن تو هم میمونم

-هانا جان اقا منصورو... پدرتو.. بهتر از من میشناسی ...نگرانم ! نگرانم بابت کاری که ممکنه هر لحظه بابتش خودمو سرزنش کنم، صلابت اقا منصور حتی از تو کلامش هم مشخص بود

-من به تو قول میدم هیچ اتفاقی نمیوفته ،من قراره با تو زندگی کنم نه پدرم پس تنها کسی که حق انتخاب داره منم که بازهم هیچ انتخابی جزتو در کار نیست.

****

مامان-استراحت کن مامان ..ارسام جان اون میوه هارو هم بخورین چیزی خواستی به هانیه بگو براتون بیاره


romangram.com | @romangram_com