#بر_خاک_احساس_قدم_میگذارم_پارت_265
ارسام فقط مال من بود...فقط مال من.. اون به من تعهد داشت،به ما،به من و بچم ..نمیتونست بچش رو نادیده بگیره دیگه نتونستم تحمل کنم..بلند زدم زیر گریه..ساعت چوبیمو از رو پاتختی پرت کردم پایین.. لعنتی ارسام فقط عاشق منه ک*ث*ا*ف*ت... حس بدی داشتم حس یه ادم نادیده گرفته شده، احساسات زنونه ام به غلیان در اومده بود، سرم حجم تحمل این واقعیت رو نداشت اینکه شاید بازنده باشم..! اینکه از چشم عزیز ترینم افتاده باشم و نتونم کاری انجام بدم و چه حس بدی بود این سقوط ازار دهنده !
در با شتاب باز شد و مامان و بابا و هانیه اومدن داخل..دستامو رو گوشام گذاشته بودم..اختیار حرکاتم رو نداشتم فقط داد میزدم تا اون صدای دلبرانه رو برای همیشه از ناخوداگاهم پاک کنم ... بابا به سمتم اومد دستامو از رو گوشام جدا کرد و منو تو ب*غ*لش کشید..دیگه نفهمیدم چی شد....بازم سر گیجه لعنتی بود و یه دنیا تاریکی!
***
صدای فین فینی به گوشم خورد صداها رو میشنیدم ولی نمیتونستم چشمامو باز کنم انگار دو تا وزنه صد کیلویی به هر پلکم اویزون کرده بودند، باز و بسته شدن در بود و بعد از اون مامانم: هانیه جان بیا بیرون بذار اقا ارسام راحت باشه.
صدای ضعیف و خش دار ارسام بلند شد: اشکال نداره مامان، من راحتم
احساس کردم گونه ام تر شد دست های ظریف هانیه رو روی پیشونیم احساس کردم و بعد در اتاق بسته شد.
زمزمه ی مردونه اش با کمی فاصله از سرم بلند شد:خدایا کمکش کن
تازه ذهنم شروع به پردازش کرد کم کم یادم اومد ..اون تماس تلفنی..ال مشکوک..دعوای ما بعدم از هوش رفتنم.
-بله؟
-.....
-به قران زندت نمیذارم بی همه چیز..دارو ندارت رو ازت میگیرم
-.....
-غلـــط کردی تکون بخوری به خاک سیاه میشونمت. چی بهش گفتی ؟؟؟
-.....
-لیندا کاری میکنم به دست و پام بیوفتی شک نکن زندگی برات میسازم هر لحظه ارزوی مرگ کنی
اروم پلکهامو باز کردم ، از گوشه چشم نگاهش کردم سرشو روی تخت کنار دستم گذاشته بود هیچ وقت فکر نمیکردم روزی پای نفر سومی هم به زندگیم باز بشه اه عمیقی کشیدم و به سقف سفید چشم دوختم.
با صدای اه من سرشو بلند کرد وقتی صحنه ی روبروم رو دیدم دلم داشت اتیش میگرفت، چیزی که میدیدم رو باور نداشتم
بهوش اومدی؟
با تعجب جواب دادم:تو...؟ داری گریه میکنی؟
romangram.com | @romangram_com