#بر_خاک_احساس_قدم_میگذارم_پارت_264

-عوضی چی به زنم گفتی؟؟؟؟..

-اره زنـــم....ک*ث*ا*ف*ت چی بهش گفتی؟؟؟

-خفه شو...فقط خفه شو..لیندا خدا شاهده بفهمم زر زیادی زدی کاری میکنم از زنده بودنت پشیمون بشی...خفه شــــو...به خاک سیاه میشونمت عوضـــی! گوشی رو قطع کرد و با دستاش منو گرفت نگران صدام زد: هانا..هانا چت شد؟اون ک*ث*ا*ف*ت چی بهت گفت؟هانا تو رو خدا یه چیزی بگو.. با اینکه حالم خیلی بد بود بازم پسش زدم..تلو تلو میخوردم..دنیا دور سرم میچرخید:

به من دست نزن...

-هانا صبرکن به قران بهت توضیح میدم

-به سمت کمدم رفتم سرسری یه چیزی پوشیدم و از خونه زدم بیرون وسط راه بازوم کشیده شد:

-کجا سرتو انداختی پایین تو این سرما؟

-ارسام دست به من نزن..دست ..به من....نزن....ولم کن...به تو ربطی نداره...به تو هیچ ربطی نداره

-به من ربطی نداره؟؟ منو کشید تو ماشین خودش و قفل مرکزی رو زد:به مـــن ربــط نداره پـــس به کــی ربط داره؟؟هــان؟؟

صداش ضعیف شد و خیلی اروم بصورت زمزمه گفت: اونجوری که فکر میکنی نیست..بخدا برات تعریف میکنم

با بغض تو صدام گفتم-منو ببر خونه مامانم..میخوام ازت دور باشم

-د اخه لا مصب یه کلام بگو اون پست فطرت بی همه چیز چی بهت گفته؟؟

وقتی دید جوابی نمیدم حرکت کرد.... تو کل راه خیلی جلوی خودمو گرفتم اشکام نچکه، که فکر نکنه ضعیفم...که خودمو حفط کنم و بتونم عاقلانه رفتار کنم، ولی عقل کجای این ماجرا جای داشت وقتی تک تک اعضا بدنم از احساساتم فرمانبرداری میکردند؟ رفتار عاقلانه بی معنی ترین واژه ای بود که یه زن میتونست تو اون شرایط داشته باشه حتی اگر خودش میخواست حتی اگر به خودش تلقین میکرد و سعی میکرد بازهم سیاستش رو جلوی کسی که نمیخواد؛ حفظ کنه.

مقابل خونه مامانم ایستاد:هانا به خدا اگه بفهمم کار احمقانه ای کردی به زور برت میگردونم خونه..اوردمت اینجا که اروم شی ..تو زن منی زن منم میمونی فهمیدی؟؟ درو باز کردم که پیاده شم دستمو گرفت:

-چرا واینمیستی برات توضیح بدم؟چرا داری خودتو عذاب میدی؟

-هیس..هیچی نگو ارسام ..نمیخوام هیچی بشنوم الان نمیخوام

-چرا؟؟؟ اون بیشعور چیزی بهت گفته؟؟؟چی بهت گفته؟؟؟

برنگشتم خیره به خونمون حرف زدم:-بهت گفتم الان نمیخوام چزی بشنوم....نمیخوام فکر کنم برای تبرئه کردن خودت میخوای باهام حرف بزنی...میخوام فقط فکر کنم..راحتم بذار دستمو ول کرد پیاده شدم زنگ در رو زدم که هنوزم وایساده بود در باز شد وارد شدم برگشتم که در رو ببندم برای لحظه ای برق اشک رو که روی گونه اش جاری شده بود رو دیدم درو بستم ..زیردلم تیرکشید..

بوی ابگوشت خونه رو گرفته بود،سلامی دادم و یه راست وارد اتاقم شدم درو بستم و رو تخت افتادم ...همه شون متعجب نگاهم میکردن.. صدای اون زنه تو گوشم پخش میشد"عزیزم؟ارسامم؟"


romangram.com | @romangram_com