#بر_خاک_احساس_قدم_میگذارم_پارت_242
-اگه بفهمم فقط یه بار دیگه از اون اشغالا مصرف میکنی کاری میکنم برای همیشه از کرده ات پشیمون بشی. گرفتی؟؟؟؟
بی حرف به دستش که محکم بازومو گرفته بود خیره شدم تا دستش رو بکشه،ولی اون محکمتر بازومو فشرد و بلند تر گفت: فهمیدی یا نه؟
سرمو تکون دادم که رضایت داد و ازادم کرد با دو خودمو به اتاق رسوندم و درو هم از پشت قفل کردم خودمو روی تخت پرت کردم و صورتم رو بین لحاف پوشوندم. نمیخواستم... من از موجودی به اسم نوزاد متنفر بودم نمیخواستم به این زودی پای یه بچه رو تو زندگیم باز کنم و تو خونه تمام وقتم رو صرف بچه داری کنم
من همش 24 سالم بود.برای مادر شدن کوچکترین امادگی ای نداشتم....
چرا نمیفهمید دلم میخواد جوونی کنم،هنوز خیلی زود بود تا دست و پامو با یه بچه ببندم و از صبح تا شب به اون موجود کوچیک برسم...
با بی حالی موهامو خشک کردم و از کمد مانتو و شالم رو بیرون کشیدم.بدون ذره ای ارایش حاضر شدم و یه شلوار و لباس راحتی تو کیفم گذاشتم و از اتاق خارج شدم رو به پنجره ایستاده و دستاشو تو جیبای شلوارش فرو کرده بود وضعیت موهاش کمی اشفته بود؛ متوجه من نشد با این حال زبونم رو تو دهنم چرخوندم و حرف زدم:
-میرم خونه مامانم
به سمتم برگشت .... دلخوری که نسبت بهش ته دلم بوجود اومده بود ،باعث شد تا نذارم چیزی بگه. بنابراین بدون اینکه نگاهش کنم از خونه خارج شدم
تا جاییکه توان داشتم گاز دادم سرعت ماشین به 160 رسیده بود.نمیدونم با اون سرعت نجومیم چه جوری سالم رسیدم ولی پیاده شدم وزنگ رو فشردم
هانیه-کیه؟
-عمه اته! حالا خوبه منو میبینی و میپرسی کیه باز کن.
جیغ خفیفی کشید و در با صدای تیکی باز شد. پامو که داخل حیاط گذاشتم در ورودی باز شد و بدو بدو پرید ب*غ*لم:
-وای هانا کجا بودی خیلی دلم برات تنگ شده بود. تنها خواهرمو محکم به خودم فشردم: منم همینطور بریم تو.
درو که بستم گفت: خوب شد اومدی داشتم دق میکردم تنهایی... پس اقا ارسام کجاست؟
-خودم اومدم... چرا تنهایی؟مامان اینا خونه نیستن؟
-نه رفتن بیمارستان
-بیمارستان اونم روز تعطیل؟؟برای چی؟
-مادرجون قلبش دوباره گرفته مانتو و روسریمو دراوردم و رو تخت گذاشتم:
-پس چرابه من خبر ندادین؟
romangram.com | @romangram_com