#بر_خاک_احساس_قدم_میگذارم_پارت_241
قوطی رو پایین گرفت وگفت:
-یادمه برای سردردت همیشه از ژلوفن استفاده میکردی.هانا این چیه؟
بدجوری هول شده بودم ترسیده بودم و هیچ جوره نمیتونستم قیافه خشمناکش رو از چشمام دور کنم مثل همیشه هیچ جوابی هم به ذهنم نمیرسید با ترس جواب دادم:
-قرصه دیگه
قوطی رو توی دستاش تکون داد و بلند گفت: قرص چی؟؟؟؟سر درد؟؟؟؟
هیچی نگفتم در واقع نمیتونستم حرف بزنم. صداش رو بالاتر برد و گفت:
-با تو ام..میگم این قرص چیـــه؟؟؟
سر انگشتی حساب کردم یک هفته دو هفته یک ماه دو ماه اخرش که چی؟بالاخره میفهمید!
-پیشگیری. صدایی نیومد سرمو بلند کردم دیدم متعجب به قوطی نگاه میکنه :
-پیشگیری چیه؟درست حرف بزن
-پیشگیری از بارداری
در کسری از ثانیه چهره اش جمع شد و اخماش تو هم گره خورد لرزش دستام یه لحظه هم قطع نمیشد هر لحظه انتظار داشتم کار غیر منتظره ای بکنه.بعد از چند لحظه بلند گفت:
-تو به چه حقی بدون مشورت با من این قرصا رو مصرف میکنی؟سر خود هر غلطی که دلت میخواد میکنی و یه کلمه هم حرف نمیزنی؟
-من.....
-حرف نزن بهت میگم به چه حقی قرص میخوری؟کی بهت اجازه داده قرص بخوری؟ برای چی بدون مشورت با من تصمیم گرفتی؟؟
صداشو هر لحظه بلند تر میکرد ترسم رو کنار گذاشتم و محکم جواب دادم:
-چون دلم نمیخواد پای یه بچه تو زندگیم پیدا بشه
داد کشید: غلط کردی مگه فقط زندگی توئه؟ مگه اون بچه فقط بچه توئه؟ تو دیگه مجرد نیستی اینجا هم خونه بابات نیست هر کاری دلت خواست بکنی و لال مونی بگیری از این به بعد بفهمم بدون اینکه به من خبر بدی کاری کردی ..بلایی سرت میارم تا برات بشه درس عبرت فهمیدی یـــا نـــه؟؟؟
دیگه حرفی نزدم.میدونستم تو عصبانیت اگه چیزی بگم بدتر میشه.در قوطی رو باز کرد و همه قرصا رو تو سطل اشغال خالی کرد .قوطی قرص رو هم با عصبانیت وسط اشپزخونه پرتاب کرد و کلافه تو موهاش چنگ زد. خواستم از اشپزخونه برم بیرون که دستش روی بازوم نشست و محکم به دیوار کوبیده شدم،با انگشت اشاره اش تهدیدوار گفت:
romangram.com | @romangram_com