#بر_خاک_احساس_قدم_میگذارم_پارت_223

فرنود راستین بود..سرم رو بالا اوردم که اخمای تو هم گره خورده اشو دیدم.. یه لحظه ترسیدم و خواستم دیگه چیزی نگم که دستاش روی دستم نشست:

-بقیه اشو بگو..گوش میدم...با این حرکتش دلم قرص شد که هنوزم بهم اطمینان داره،این بار سرم رو پایین گرفتم و با انگشتام بازی کردم:

-اون پسره بابت حاضر جوابی های ملاقات قبلیمون کلی از دستم عصبانی بود و یا یه جوری بهم تیکه مینداخت یا اینکه یه جوری سعی میکرد روز خوشم رو خراب کنه ، اوایل بی اهمیت بودم ولی یه ترم که گذشت نمیتونستم در برابر حرفها و کنایه هاش چیزی نگم.

این ماجراها گذشت تا اینکه جلساتی که غیبت میکرد دلم میخواست میبود تا جواب کناه هاش رو بدم. ولی وقتی میومد و میدیدمش نمیتونستم حرفی بزنم و ناخوداگاه ساکت میشدم..جالب اینجاست که اونم ساکت میشد و وقتی من چیزی نمیگفتم اونم حرفی نمیزد.. دیگه کاری به کارش نداشتم تا اینکه تابستون تصمیم گرفتم کلاس گیتار ثبت نام کنم..کلاسی که ثبت نام کردم روزای فرد کلاس داشت..وقتی استادش رو دیدم همه ذوق و شوقم تبدیل به دلهره شد...

استادم همون راستینی بود که باهاش هم کلاس بودم..اوایل تو کلاس باهم کار میکردیم..ولی یه روز نمیدونم چرا خریت کردم ویلدا رو به زور باهام همراه کردم تا بریم خونه همسایه اشون که همون استاد من بود و چند تا نت رو که حسابی کلافه ام کرده بود از اول بهم یاد بده...یلدا کلی بحث کرد که مگه چقدر واجبه که باید حتما الان بفهمی و بذار تو کلاس بپرس؛ قبول نکردم..

وقتی رفتیم با خوش رویی ازمون استقبال کرد و نت ها رو بهم یاد داد...چند وقت بعد وقتی میومدم خونه حس میکردم یه جوریم. انگار که همش کلافه بودم ودلم میخواست ساعات بیشتری تمرین داشته باشم.و دوباره فردا یلدارو همراه میکردم با خودم..ولی این بار دیگه نرفتیم خونه شون ازش خواستیم بیاد خونه یلدا اینا.. اونم بی چون و چرا قبول کرد..هر روز از ساعت 2 ظهر میومد و تا 6 باجفتمون گیتار کار میکرد..جوریکه گیتاری که طی چند سال اموزش احتیاج به یاد گیری داره ما در عرض1 سال نسبتا همه اشو یاد گرفته بودیم و میتونستیم یه اهنگ رو به خوبی بزنیم..روزایی هم که کلاس داشتیم تو اموزشگاه تمرین نت های خونه رو میکردیم.

چند ماه بعد یه روز دعوتم کرد به بام میگفت مسئله جدی هست.روش شناخت داشتم میدونستم ادم بدی نیست..همراهش رفتم که همونجا گفت بهم علاقه پیدا کرده و ازم خواستگاری کرد..جوابی ندادم..دوباره این جریان تکرار شد و این بار از شکستی که دفعه قبل خورده بود برام تعریف کرد گفت اولین نفری هستی که بعد از اون دختر بهت دل بستم و اگه بمونی....دنیارو به پات مریزم ... زیر چشمی حرکات ارسام رو زیر نظر گرفتم:

درخواستشو قبول کردم که گفت تصمیمش جدیه و این بار برای خواستگاری میخوادبیا جلو..به بابام که گفتم..قبول کرد فقط گفت میرم دربارش تحقیق کنم ..تحقیق کردن بابا همان و برگزار شدن خواستگاری همان..از اون شب به بعد بابام پاشو کرد تو یه کفش که هیچ وقت اجازه نمیدم اون سمت تو بیاد..باهام اتمام حجت کرد که اجازه اومدن رو هم نمیده و بهتره فکرشو از سرم بیرون کنم..چراشو هنوز خودمم نمیدونم..انگار یه رازه بین بابام و مامانم..چون فقط اونا خبر دارن.

از اون شب به بعد رابطه ما در حد همون دوستی و همکلاسی باقی موند و هیچ وقتم فراتر نرفت..خیلی تلاش کردم بابا رو منصرف کنم ولی قبول نکرد ..و الانم که...... دیگه ادامه ندادم

-دوسش داری؟

چند لحظه به فکر فرو رفتم..یاد 3 شب پیش افتادم ..یه دختر اونو صداش زده بود این یعنی اینکه من تو فکرشم نبودم.... سرم رو به معنای نه تکون دادم. دستش زیر چونه ام نشست و سرم رو بالا اورد حس کردم عصبانیه کمی ازش ترسیدم ولی ظاهرم رو حفظ کردم:

-وقتی ازت سوال میپرسم و دارم باهات حرف میزنم منو نگاه کن!..دوستش داری؟

دستم روی دستش گذاشتم صدام کمی لرزید:نه..!

فکش از عصبانیت منقبض شد و صورتش سرخ تر شد..چونه ام رو با شتاب ول کرد و چند بار دستش رو به گردنش کشید..یدفعه از جاش بلند شد و با عصبانیت و خشم داد زد:

-دروغ میگی ؛ دروغ میــگی...دوستش نداری؟؟؟؟دوستش نداری و اینجوری چشمات پر اشک میشه؟؟؟! از صدای دادش ترسیدم و خودم روی تخت عقب تر کشیدم..بدجوری عصبانی بود..بهش حق میدادم واسه هیچ مردی خوشایند نیست بشنوه همسرش داره از عشق قدمیش حرف میزنه... این بار عشق نه ، یه اشتباه!

ولی چاره چی بود؟نمیتونستم که تا ابد تو دلم حرفامو نگهدارم از طرفی خودش هم فهمیده بود و انکار من بی فایده بود، باید یه روزی دیر یا زود، از زبون خودم میشنید ...با بغض گفتم:

-قرار بود ذهنیتت نسبت به من خراب نشه..

با یه قدم خودشو بهم رسوند که از ترس پرت شدم رو تخت. روم خم شد و با عصبانیتی اشکار گفت:

-نکنه انتظار داری بابت این حرفایی هم که زدی ازت تشکر بکنم؟داد زد اره؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟


romangram.com | @romangram_com