#بر_خاک_احساس_قدم_میگذارم_پارت_222
با خنده گفت:خب تا برسیم دورمون رو هم زدیم دیگه. چشم غره اتیشی نثارش کردم که خنده اش شدت گرفت:خیلی خوب بابا..تسلیم!
بعد از کلی دیوونه بازی ای که توی خیابون ها دراورد و با اون طرز رانندگیش دل و رودم رو تو دهنم اورد ماشین رو تو پارکینگ پارک کرد..قلبم با بی قراری خودشو به دیواره سینم میکوبید..بالاخره 3 روز سر اومد..وارد اسانسور که شدیم دلهره ام بیشتر شد....با کلید در واحد رو باز کرد و منو به داخل هدایت کرد.تندی به سمت اتاق دویدم و به صورت سرخ شده ام خیره شدم:
اروم باش هانا..تو میتونی بهش توضیح بدی و جوری قانعش کنی که طرز فکرش راجع بهت عوض نشه.. پاشو که داخل اتاق گذاشت دو متر بالا پریدم. لباسام رو عوض کردم و زیر کتری رو روشن کردم تا چایی جوش بیاد.
روبروی تلویزیون نشست و کانالارو بالا پایین میکرد..کنترل رو کنارش گذاشت و سرش رو به طرف من چرخوند.با دستاش اشاره کرد کنارش بشینم مخالفتی نکردم و اونم جایی برای من باز کرد..دستش رو روی کمرم گذاشت و سرم رو ب*و*سید.:
-چرا انقدر یخی خانومی؟
بی حرف شونه ای بالا انداختم. اروم پرسید:
-نمیخوای حرف بزنی؟
سرم رو تکون دادم..مثل این کرو لال ها با ایما اشاره حرف میزدم!انگار زبون نداشتم!
دستمو گرفت و مجبورم کرد بلند شم..تلویزیون رو هم خاموش کرد و به سمت اتاق راه افتاد..
-میشه اینجوری نگام نکنی؟
-چجوری؟
-همین جوری که بهم خیره شدی..نمیتونم حرف بزنم..یادم میره..
سرش رو به طرف چپ چرخوند :بیا بشین کنارم.
رفتم..اونجوری راحت تر بودم تا روبروش بشینم و اونم با نگاهاش قدرت حرف زدن رو ازم بگیره لبمو تر کردم:
- از این اول میخوام ازت یه قولی بگیرم اینکه با گفتن همه چیز هیچ وقت نظرت نسبت بهم عوض نشه .چشماشو باز و بسته کرد شروع کردم
همون سالای اولی که دانشگاه قبول شده بودم با یلدا یا همون میترا واحد هامون رو طوری برداشتیم که هم کلاس شیم،بچه ها میگفتن دیدن یه پسری وارد دانشکده شده و قصد ادامه تحصیل داره.خیلی ازش تعریف میکردن که خوش قیافه و خوش تیپ و فلانه.
اتفاقا نزدیک به چند ماهی هم میشد که همسایه یلدا اینا عوض شده بود و یه خانواده که کسی زیاد نمیشناختنشون وارد اون منطقه شده بود یلدا میگفت از خارج اومدن ...
مامان یلدا با همسایه ها ارتباط خوبی داشت و من باب اشنایی با این همسایه های جدید براشون یا اش میبرد یا وقتی نذری داشتن نذری میبرد.. یلدا میگفت پسرهمین همسایه جدید اشون رو بیشتر از سه دفعه ندیده..یه روز که دور حیاط خونه یلدا میچرخیدیم و سر به سر هم میذاشتیم زنگ در خونشون رو زدن وهمین پسر همسایه شون ظرف نذری یلدا اینارو خواست پس بده که من بدون خواست خودم و اتفاقی باهاش برخورد کردم .
اون روز کلی از دستم عصبانی شد و داد و بیداد کرد..بعد از اون دیگه اونو ندیدم تا اینکه خبر رسید تو کلاس ادبیات تخصصی مون همون پسره جدید هم هست..اون روز با یلدا کلی شوخی کردیم و وارد کلاس که شدیم یلدا ساکت شد وقتی پرسیدم چت شد گفت اون پسر جدید همون همسایشونه..اسمش..اسمش... حرف زدن برام سخت شده بود..به صورتش که جدی و در سکوت به حرفام گوش میداد نگاه کردم:
romangram.com | @romangram_com