#بر_خاک_احساس_قدم_میگذارم_پارت_216
- برو...مزاحمت نمیشم سرت شلوغه... منم باید برم بچه ها صدام میکنن.فعلا کاری نداری؟.
-نه بابا چه حرفیه تو مراحمی..باشه...خوش بگذره..
-پس فعلا خداحافظ..
-خداحافظ..گوشی رو که قطع کرد پلک میزدم و اشک میریختم صدام گرفت:
-یعنی به این زودی فراموشم کرد که یکی دیگه رو هم جای من اورد؟ یلدا چشماشو بست:
-صداشو شنیدی؟خوشحال بود...دیدی؟مشخص بود مهمونیه! قولت رو که یادت نرفته؟ قرار بود بعد از شنیدن صداش دیگه فکرش رو هم نکنی..!
هیستریک تکرار کردم:خوشحال بود..یلدا خندید...انگار نه انگار که قلبمو شکونده..چه جوری میتونه بدون من خوشحال باشه؟یلدا فراموشم کرده..!پس چرا منه احمق هنوزم بهش فکر میکنم؟چرا من انقدر الاغم؟هان؟چــرا؟
ب*غ*لم کردو روی کمرم رو نوازش کرد..:پس تو هم دیگه بهش فکر نکن..خنده اش رو هم با گوشای خودت شنیدی..دیگه بیخیالش شو..به ارسامی فکر کن که توی سالن منتظر توئه.. ازش جدا شدم و شیر اب رو باز کردم و به صورتم اب زدم:
-دیگه اندازه سر سوزنی برام مهم نیست..اون بدون من میتونه زندگی کنه..من چرا نتونم وقتی که فهمیدم وجودم ذره ای براش مهم نیست؟!
بهش فرصت حرف زدن ندادم قفل در رو باز کردم ودامنم رو بالا کشیدم تا زیر پاهام گیر نکنه..از دستشویی خارج شدم و به سمت جمعیتی که وسط سالن مشغول پایکوبی بودن حرکت کردم. تا خواستم بشینم یلدا مقابلم وایساد:
-هنوز عروس خانم به من افتخار نداده ها!.. چهره اش گرفته بود ولی سعی داشت به هر نحوی حالتش رو پشت چهره بشاشش پنهون کنه، دستمو کشید... فیلمبردار هم دوربینش رو روشن کرد و مشغول فیلم گرفتن شد.. انقدر با عشوه میر*ق*صید که خندم گرفت.. هانیه یلدا رو هول دادو داد زد:
-برو اونور ببینم میخوام خودم با اجیم بر*ق*صم.. و دست منو کشید. امشب باید شاد می بودم...با خنده گفتم:
-هلاک نشدی از بس این وسطی؟
چشمک زد:مگه چند تا اجی داریم که عروسیش بر*ق*صیم؟باید خودمونو هلاک کنیم دیگه! همه دخترای جوون دورم حلقه زدن و من وسط بودم هر دفعه هم یکیشون به سمتم می اومد.
موقع صرف شام ارسام وارد زنونه شد...مامانم و مامان ارسام از بس مشغول رسیدگی به مهمان ها بودند به کل خودشون رو فراموش کرده بودند.
شام خوردنمون هم با کلی ادا همراه بود.. تا به حال این روی ارسام رو ندیده بودم نمیدونم این که میگفتن با خوندن صیغه عقد مهر دو طرف تو دل هم میوفته راسته یا نه؟ولی از زمانی که بینمون خطبه عقد خونده شد حس میکنم نمیتونم دید اون ادم قبلی رو بهش داشته باشم.احساس میکنم میتونم بهش تکیه کنم و میتونه خوشبختم کنه...نمیدونم اون تنفری که تا قبل نسبت بهش داشتم کجا رفته ولی برام عجیبه..خیلی هم عجیبه که یه شخصیت تازه از درونشو میبینم..نمیدونم شاید هم همش زایده خیالات منه..!
کمی بعد مجلس مختلط شد و دوباره اهنگ عروس مهتاب رو گذاشتن و فیلمبردار منو همراه ارسام رو در حالیکه سالن کاملا تاریک بود توی ر*ق*ص نور فرو رفته بود،به سمت پیست هدایت کرد. با یه دستم گل رو نگهداشته بودم بادست دیگم همگام با اهنگ حرکت میکردم ریتم اهنگ طوری بود که ناخواسته ادم رو به هماهنگی دعوت میکرد.با اینکه فضا کاملا تاریک بود ولی برق چشماش رو به خوبی حس میکردم:
امشب تموم عاشقا با ما میخونن یک صدا
میگن تویی عاشق ترین عروس دنیا
romangram.com | @romangram_com