#بر_خاک_احساس_قدم_میگذارم_پارت_215

همین امشب بهش زنگ بزن اگه دیدم خوشحاله..اگه صدای خندونش رو شنیدم همین امشب همه چیز رو فراموش میکنم چون میدونم اونم فراموشم کرده..به خدا اگه بشنوم تو صداش کوچکترین ناراحتی ای نیست همین امشب همه خاطره هاشو میسوزونم..

با تحکم گفت:نخیر من زنگ نمیزنم..شما هم الان میری میشینی پیش شوهرت....داد زد: فهمیدی؟

دستم رو به سرویس بهداشتی تکیه دادم و گفتم:

-چرا نمیفهمی؟میگم میخوام فراموشش کنم باید از یه جایی شروع کنم یا نه؟نمیتونم اینجوری پیش برم..نمیخوام تو زندگیم خ*ی*ا*ن*ت کنم....اهلش نیستم... من مثل اون نامرد نمیتونم ادمای تو زندگیمو به بازی بگیرم و هرجوری خواستم باهاشون رفتار کنم....من از امشب متاهل حساب میشم نمیخوام به یه نفر دیگه فکر کنم و جسمم پیش شوهرم باشه..میفهمی؟بذار فقط همین امشب صداشو بشنوم بعد دیگه کاری به کارش ندارم...دلم واسه صداش تنگ شده یلدا...خواهش میکنم ازت...همین یه بار..قول میدم اخرین خواسته ام باشه

-دلت غلط کرده با تو..من این کار رو نمیکنم .اشکام یکی بعد از دیگری از صورتم پایین میریختند..دستشو گرفتم تا بیرون نره. با ناراحتی گوشیشو روشن کرد و شماره رو گرفت..با دستم صورتم رو پاک کردم: داری زنگ میزنی؟

با اخم گفت:حرف نزن که هر چی میکشم از دست شما دو نفر میکشم.و گوشی رو کنار گوشش گذاشت. تو ایینه به صورتم نگاهی انداختم و دستی به تورم کشیدم تنها خوبی که باهام بود این بود که ارایشم ضد اب بود وگرنه قیافم دیدنی بود!... زیر لب گفت:

-شانس اوردی به بهونه تجدید ارایشم کیفم رو با خودم اوردم..ولی هانا خدا شاهده اگه بخوای بعد از اینم بهش فکر کنی من میدونم و تو.. بعد از امشب حقی نداری اسمشو هم تو فکرت هجی کنی...فهمیدی؟ تا خواستم حرف بزنم گوشی رو پایین اورد و گذاشت روی ایفون صدا پخش شد:

-جانم میترا؟

نفسم بند اومد ..دستام به لرزش افتاد.. یلدا حرف نزد و با چشماش برام خط و نشون کشید صدا دوباره گفت:

-میترا باز تو رفتی رو سایلنت؟و صدای خنده اش پخش شد..انگار که خنجری رو توی قلبم فرو کردن..لبام لرزید. تو ذهنم تکرار شد"خوشحاله". یلدا با تعجبی ساختگی جواب داد:

-اِ..فرنود تویی؟

-پس میخواستی کی باشه؟

-نه اخه..چیز..میخواستم به یکی از بچه ها زنگ بزنم اشتباهی شماره تو رو گرفتم...حالا خوبی؟

-مرسی بد نیستم..تو چطوری؟کجایی؟چقدر سرو صدا هست!

یلدا-منم خوبم..تولد یکی از بچه هاست..اونجا هستم..خب خوش میگذره؟

یکی صداش زد:فری باز کجا رفتی؟بیا که میخوام برات بقیه ماجرا رو تعریف کنم و همزمان صدای خنده جمعیتی بلند شد..فرنود گفت: میام بابا!..جدا؟تولد کی هست؟

یلدا-تو نمیشناسی..یکی از دوستای قدیمیمه..

صدای ظریفی بلند شد:فرنود...کجایی. ببین پویا همش تقصیر توئه دیگه با چرت و پرتات اینو پر دادی رفت!..

با شنیدن صدا دستم ناخوداگاه به سمت گلوم رفت و بغض کردم...صدای یه دختر بود..!؟این کی بود که فرنود رو انقدر صمیمی و خندون صدا میزد؟ اون کجا بود؟!!با کدوم دختری انقدر صمیمی شده بود که صدای خنده اش هم پخش می شد؟ اشکم چکید و دستم رو جلوی دهنم گرفتم.. یلدا با چشم غره به من تو گوشی گفت:


romangram.com | @romangram_com