#بر_خاک_احساس_قدم_میگذارم_پارت_209

کتمان نمیکنم که از توجهش بهم حس خوبی دست می داد، قرار بود خودمو بسازم،از اول ،کنار کسی که میدونستم دوستم داره!

سخت بود، زمان میبرد...شاید خیلی وقت...اما نشدنی نبود...

مگه برای یه دختر چند بار این شرایط و این موقعیت پیش می اومد؟! موقعیتی که خرید های جشن ازدواجش رو فراهم کنه...مطمئنن یکبار.. چرا نباید از این شرایط شوقم رو نشون میدادم؟! با لبخندی گفتم:

-ولی بازهم احتیاجی به خرید دستبند نبود..

-مشخص بود چشمتو گرفته..همونجوری بهش خیره شده بودی..حیف بود اگه نمیگرفتمش به دستت خیلی میومد..بهم لبخندی زد و دستم رو تو دستاش گرفت.مخالفتی نکردم و به راهم ادامه دادم

-خب اره منکر زیباییش نمیشم..بازم ممنون..

با خنده گفت:به خاطر دستبند ؟یا اینکه وارد زندگیت شدم.؟ بهش چشم غره ای رفتم که خنده اش رو شدید تر کرد زیر لب زمزمه کردم:خود شیفته!

-خانومی یواشی حرف زدن نداشتیما.شنیدم چی گفتی.

با ارامش گفتم: خب بشنو..جلو خودتم میگم..خود شیفته ای دیگه!..

***

کلید رو تو در انداختم و وارد شدم.. سکوت خونه نشون از این میداد که کسی نیست. در اتاقم رو باز کردم و با لباسام رو تخت دراز کشیدم. انقدری خسته بودم که بعد از عوض کردن لباسام بشمر سه خوابم برد...

همه در تکاپو بودند. بعد از گرفتن جواب ازمایش و نبودن مشکلی،تاریخ مراسم رو مشخص کردیم..مامانم به همراه مامان ارسام از اتاقی به اتاق دیگه میرفتند و مشغول چیدن جهاز بودند.نمیشد بگم بی تفاوت بودم به هر حال اولین بارم بود و از دیدن وسایلی که برای من بود ذوق داشتم..همه چیز نو بود و منو به وجد میاورد..ولی با این حال،با همه این تازگی ها یه غمی اشنا رو ته دلم حس میکردم.سرم رو تکون دادم تا این فکرای بی اساس از ذهنم بیرون بره.قرار بود همه چیز رو شروع کنم همراه یه شریک،یه همدم،یه همسر..!

-هانا جان به نظرت ظروفت رو داخل دکور بذاریم یا تو کابینت؟

-نه داخل دکور قشنگ تر میشه.

به اتاقی که قرار بود اتاق مشترکمون باشه رفتم و مشغول چیدن لوازم ارایش روی میز شدم. با دیدن لوازم ارایش یاد شوخی ها و خوشحالی ارسام میوفتادم..تو این مدتی که برای خرید وسایل به مراکز خرید میرفتیم به این پی برده بودم که پسر دست و دلبازی هست و یه جورایی ولخرج..البته لفظ دست و دلباز براش مناسب تر بود،کافی بود به چیزی خیره می شدم و همین جوری بی هوا مشغول از نظر گذروندنشون بشم تا دستمو بگیره و بره اون وسیله رو بی چون و چرا برام بخره.حق اعتراض هم بهم نمیداد.از هر لوازم ارایش برام بهترین و در عین حال اصلشو بر میداشت..

سلیقه اش تو انتخاب عطر حرف نداشت.تمامی ادکلن هایی که بر داشت اصل فرانسه بود.از خودم ناراحت می شدم وقتی میدیدم اون اینقدر برای شروع زندگی مشترک ذوق و شوق به خرج میده وسعی داره لبخند رو لبام بیاره ولی من به زور باهاش همراه می شدم.تصمیم گرفتم کاری نکنم که باعث بشه از دستم برنجه..بی شک همسر ایده الی بود و میتونست هر دختری رو خوشبخت کنه و اون دختر من بودم..زندگیم به یه تغییر اساسی نیاز داشت تا از این یکنوختی و بی روحی خارج بشه..این تغییر بارز رو به وضوح تو تک تک ابعاد رفتاری خودمم حتی حس می کردم

همه چیز زودتر از اونی که فکر میکردم اتفاق افتاد خرید ایینه و شمعدون ،خرید لباس عروس و داماد و در نهایت جشن من!..

از روی صندلی بلند شدم و با دستام دامن پف دارمو بالا گرفتم.صدای کل کشیدن مامان و هانیه و یلدا و مادرش تو گوشم اونگ زد..چرخیدم و تو ایینه خودمو نگاه کردم،باورم نمیشد ....من.... امشب عروس شدم؟!...

عروس ارسام؟!...


romangram.com | @romangram_com