#بر_خاک_احساس_قدم_میگذارم_پارت_194
هانیه- بهت دروغ نمیگیم..میدونیم که حالش خوبه..ولی نه اون خوبی که تو فکر میکنی..تو خوشی غرق نشده!ولی از نظر جسمی از منو تو هم سالم تره! با امید بهش نگاه گردم شاید میتونستم از زیر زبونش حرف بکشم:
-هانی..اجی...چی میدونی قربونت برم؟هرچی میدونی بهم بگو..؟
-چرا فکر میکنی داریم ازت چیزی رو مخفی میکنیم؟هیچی نیست هانا..بهش گفتم یه روز بیاد پیشت..به خدامیاد اون روز خودش بهت میگه..
فکری رو که مثل خوره تمام وجودم رو احاطه کرده بود به زبون اوردم:
-نامزد کرده؟اره؟واسه اینه که نمیاد؟
مثل همیشه که حرص میخورد تند تند شروع کرد حرف زدن:
-چی میگی واسه خودت؟؟نامزد کجا بود؟؟بیچاره تو این 5 ماه از غصه تو اب شد..اگه ببینیش نمیشناسیش از بس لاغر شده! هر شب میومد پشت در بخش به خدا التماس میکرد برت گردونه..برای اولین بار گریه اشو دیدم ..فکر نمیکردم این همون ادمه..اگه بدونی چه جوری اشک میریخت..وقتی هم دکتر گفت تو مردی داغون شدنشو به چشمام دیدم..بعدشم که خودم غش کردم و هیچی نفهمیدم..حالا میگی نامزد کرده؟
لبامو تر کردم و یه بار پلک زدم..هانیه گفت گریه کرده؟برای من؟به خاطر من؟ فرنودی که هیچ کس اشکشو ندیده بود و تا حالا سر خم نکرده بود گریه کرده؟ همزمان دو تا حس بهم دست داد..هم ناراحتی و هم خوشحالی..ناراحت از اینکه به خاطر من رنج کشیده..
نمیدونم چرا ولی یه نسیم شیرینی رو تو قلبم حس کردم ..حس اینکه هیچ وقت نمیتونه فراموشم کنه..همین جمله ها کافی بود تا بفهمم میومده و منو میدیده ..کافی بود تا بفهمم همیشه برای خودش میمونم..دوستش داشتم..از ته دلم وبا تمام وجودم... هیچ وقت نمیتونستم به این حسی که نسبت بهش داشتم، پشت پا بزنم.
از ماشین پیاده شدم که یلدا و مامان زیر ب*غ*لم رو گرفتند..خندیدم و اروم گفتم:
-چقدر لوسم میکنین بابا..من خوبم..میتونم خودم بیام..بچه که نزاییدم.!.
یلدا یکی زد تو سرم و مامان همراه با چشم غره بهم خندید!
یلدا-خاله همین جا پرتش کن تا قدرمونو بدونه..تو هم کمتر حرف بزن تا دوباره راهی بیمارستان نکردمت! همه خندیدن..
قدم اول رو که برداشتم ایستادم..قفسه سینه ام بدجور تیر کشید..همزمان که چشمامو باز کردم حالم بد شد..به خون گوسفند بیچاره ای که از کنار پام رد میشد نگاه کردم و لبامو جمع کردم..:
-گ*ن*ا*ه داشت بیچاره..
romangram.com | @romangram_com