#بر_خاک_احساس_قدم_میگذارم_پارت_193

بی مقدمه گفتم:فرنود کجاست؟

یدفعه بسته چیپس از دستش افتاد و شروع کرد سرفه کردن.وقتی به سمتم برگشت از سرفه سرخ شده بود..سریع به سمت یخچال کوچیک گوشه اتاق رفت و اب معدنی رو یه جا سر کشید. با چشمم فقط دنبالش میکردم.رفتارش خیلی ضایع بود.اگر ذره ای هم شک داشتم به یقین رسیدم اتفاقی افتاده وقتی برگشت به یخچال تکیه داد و نفس عمیقی کشید:

-بمیری الهی..من چمیدونم اون کجاست! مشکوک پرسیدم:

-چی شده؟

رنگش پرید..هول کرد و به تته پته افتاد:

-هان؟چ..چی؟چی شده؟مگه قراره چیزی بشه؟ کاملا تو جام نشستم و نگران گفتم:

-چرا میپیچونی؟اتفاقی افتاده؟

انقدر نگاشو دور اتاق چرخوند که اشک تو چشمام حلقه بست..تصور اینکه ممکنه براش اتفاقی افتاده باشه داشت دیوونم میکرد در باز شد و هانیه خندون اومد تو اتاق..بی توجه به ورود هانیه با بغض گفتم:

-هر دفعه خودتو میزنی به کوچه علی چپ فکر کردی من احمقم؟ لبخند هانیه از بین رفت و سوالی یلدا رو نگاه کرد..مشخص بود دنبال جواب میگرده..هی دهنش رو باز و بسته میکرد تا حرف بزنه ولی هیچی نمیگفت..دستام به لرزش افتاد..با صدای بلندی گفتم:

-چرا حرف نمیزنی؟میدونستم یه چیزی شده..ولی شما دو نفر هر دفعه از من پنهون میکنین..تا کی میخواین منو بپیچونین؟

کلافگی از سرو صورتش میبارید:

-هانا جان باور کن....

-باور نمیکنم،دارین بهم دروغ میگین..اتفاقی براش افتاده؟تصادف کرده؟ چی شده که الان چند وقته یه خبر کوچیک هم ازش ندارم؟ ولم کرده رفته؟ دلشو زدم؟د یکیتون حرف بزنه خوب..جون به لبم کردین!

هانیه-اجی به خدا هیچی نشده داری الکی خودتو اذیت میکنی! حالش خوبه..

با لرزش جواب دادم: حالش خوبه؟کجاست که حالش خوبه؟فرنودی که من میشناسم وقتی بفهمه من به این حال افتادم محاله ملاقاتم نیاد..امکان نداره منو بی خبر بذاره و بره..کجا رفته که شما ها با اطمینان میگین حالش خوبه؟اون پسری که من میشناسم سر دو روز دانشگاه نرفتن من غوغا به پا کرد حالا چی میدونین که دارین ازم مخفی میکنین؟

لبامو بهم فشردم..داشتم دیوونه می شدم..هر دفعه کوتاه اومدم ولی این دفعه دیگه کوتاه نمیام..خسته شدم از این همه فکرای مختلفی که به سرم میزنه! یلدا کنارم نشست:

-هانا شاید الان نیاد ولی میاد..میاد خودش همه چی بهت میگه..ما چیزی نمیدونیم.. بالشت رو به سینش زدم و با اشک گفتم:

-تو نمیدونی؟؟تو نمیدونیو اون جوری با یه سوال نزدیک بود خفه بشی؟نمیدونی و این جوری دست و پاتو گم میکنی؟فکر کردی با چی طرفی؟ برو بیرون یلدا نگو..ولی حقی نداری بهم دروغ بگی..داری میبینی چی میکشم..دیدی چی کشیدم...اگرم بدونی حقی نداری انکار کنی..برو بیرون. اروم از جاش بلند شد و رفت...سرم رو به طرف پنجره چرخوندم..هانیه بی حرف نگام میکرد:

-تو هم برو بیرون!میخوام تنها باشم!


romangram.com | @romangram_com