#بر_خاک_احساس_قدم_میگذارم_پارت_187

مقابل خونه ای با نمای اجری سفید توقف کردم..میدونستم این ساعت کسی خونه نیست..اگر هم باشه به احتمال زیاد متوجه ورود من نمیشن..زنگ که زدم در ورودی باز شد در سالن رو که باز کردم هانیه جلوی در نمایان شد..شالی رو سرش انداخته بود و لباسش کاملا معمولی بود با دیدن من پرسید:

-شما..اینجا؟

-میشه بیام تو؟ خودشو کنار کشید تا من وارد بشم.. خونه بزرگی بود..خونه ای که عشقم تو اون نفس میکشید.. همونجا وسط سالن ایستاده بودم که از بالای پله ها میترا پایین اومد و گفت:

-فرنود..؟تو اینجا؟

با دو پایین اومد و گفت: تا حالا کجا بودی؟

-تو گذشته هامون.. کنار عکسام.. اشک ریخت:

-هیچ میدونی چه اتفاقایی افتاده؟

-اره!

با تعجب پرسید:اره؟؟!

-اره میدونم...هانام رفته...اینده امون رو با خودش برد..زندگی منو تو گرد باد گذاشت و رفت من موندم و خاطره هاش و صداش...میشه اسم اینارو اتفاق گذاشت؟فقط واسه یه چیز اومدم اینجا ... کجا خاکش کردین؟

میترا:چرا صبر نکردی ببینی چی شد؟

-صبر میکردم که دیوونگی خودمو ببینم؟که با چشمای خودم ببینم بدن عشقمو دارن اهدا میکنن؟

با گریه گفت:

-داری اشتباه میکنی راستین...هانا زنده ست...

به گوشام اطمینانی نداشتم..دستمو به دیوارم گرفتم تا به زمین نخورم..شوک بدی بهم منتقل شده بود.با بهت گفتم:

-چی؟

میون اشکاش خندید و گفت:

-زنده ست..داره نفس میکشه..منتظر توئه...

-ولی خودم دیدم..خودم دیدم دارن دستگاه ها رو ازش جدا میکنن...


romangram.com | @romangram_com