#بر_خاک_احساس_قدم_میگذارم_پارت_186
به سرم دست کشید و با لحن ملتمسی گفت:اگه میخوای واسه تفریح بری برو، بخاطر شغلت اولین کسی که دوستش داشتی تباه شد،آنیکا رو بی گ*ن*ا*ه کشتن،اون بیچاره رو الکی به قتل رسوندن و ککشون هم نگزید حالا اگه بخوای خودت دوباره تک و تنها بری دیگه معلوم نیست چی میشه..پسر من هانا رفت میدونم سخته ولی تو به جای هردوتون زندگی کن ،اینده اتو نابود نکن مادر
-مامان به خدا خبری از اون کار نیست، میخوام یه مدت برم پیش فرزان، بهم اموزشای نظامی لازم رو بده تنها شغلی که تو ایران میتونم به واسطه سعید ادامه بدم همینه. اینجوری از روزمرگی هم بیرون میام. بغضش ترکید شرمنده از رفتارم دستاشو ب*و*سیدم:
-مامان..غلط کردم ..شرمندتم..تو رو خدا اینجوری گریه نکن ..
-قول میدی مواظب خودت باشی؟ این دفعه دیگه نمیتونم شکستت رو ببینم، این بار نمیتونم ضعفت رو ببینم و هیچی نگم
-هستم مامان، قول میدم! این دفعه واقعا همه چیز فرق میکنه . بهت قول میدم
*****
بعد از قطع کردن تلفن خیالم راحت شده بود که کارهام درست میشه سعید گفت با یکی از همکاراش صحبت میکنه تا در اسرع وقت برای یادگیری اموزشای لازمه برم. گوشی رو روی میز گذاشتم و چشمامو بستم
«آهای خوش خواب..کمتر مثل شفته وا برو...نچ نچ..دلم برای خودم میسوزه که یه عمر باید تحمت کنم»
با سرعت سرم رو بلند کردم: هانا..اینجایی؟
با دیدن فضای مسکوت اتاق که فقط خودم اونجا بودم متوجه شدم توهم بودنش به سرم زده..دلم گرفت.
«تحمل میکنی ..خوبم تحمل میکنی»
«اره ولی با مصیبت..»
گفتم: مصیبت رو من دارم تحمل میکنم خانومی!.. کف دستام رو به چشمام کشیدم تا مانع ریزش اشکام بشم.باید دیگه به نبودش عادت میکردم..کنار میومدم ..خودمو هماهنگ میکردم و ادامه میدادم.
سریع لباس پوشیدم و از اتاق بیرون اومدم سیامک از اشپزخونه با دو تا لیوان چایی خارج شد:
-کجا میری؟
-زود بر میگردم!...
-دوباره نری خودتو گم و گور کنی جواب بزرگترت رو من باید بدم.
-سیا حرف نزنی فکر نمیکنم لالی و زبون نداری...میرم جایی و زود برمیگردم!..
در خونه اش رو بستم و بیرون اومدم. دو روزیه برای بهتر شدن حالم خونه سیامک موندگار شدم.
romangram.com | @romangram_com