#بر_خاک_احساس_قدم_میگذارم_پارت_181

-یه وقت بی معرفت نشی دیگه نتونم اسممو از زبونت بشنوم ها...یه وقت خیال تنهایی و بدون من رفتن به سرت نزنه ها...هانا من با تو خیلی کار دارم..خیلی حرف دارم.. یه وقت به سرت نزنه منو اینجا تنها بذاری ها ...و بلند بلند گریه کرد.

صدای طبل ها و سنج هایی که با ریتم خاصی نواخنه میشدند به راحتی به گوش میرسید..به سمت مسجدی که میدانست در همان نزدیکیست حرکت کرد..این را صدای طبل ها و نور سبز رنگ مسجد و خاطرات گذشته برایش میگفتند..

هیئت ایستاده بود و نوای سوزناکی را در بلند گو به گوش میرساند..مداح با سوز خاصی میخواند و ریزش اشکهای یلدا بیشترو بیشتر میشد..دل یلدا غمگین تر شد..وارد قسمت زنانه مسجد شد و گوشه ای را برای خلوت برگزید..سرش را به سنگ مر مر خنک مسجد تکیه داد و به مداحی گوش داد.. از لای پلکهای بسته اش اشک بی وقفه ریزش میکرد..زنان حاضر با دلسوزی نگاهش میکردند..

مگر میشود بدون وجود غمی در دل،اینگونه تنها با یک مداحی حال ادمی دگرگون شود؟!..تنها غمی بزرگ میتوانست حالی را منقلب کند.. زمزمه وار گفت:

-یا امام حسین،شفاش رو از تو میخوام به حق همین شبای عزیزت،به حق همین ساعتای عزیزت،به علی اصغرت قسمت میدم و در دل فریاد زد:

امام حسین شفاعتش رو از تو میخوام..خدایـــا... کمکمون کن.. و هق هق کنان سرش را بر روی زانوانش گذاشت..

هانیه از تصویر یگانه خواهرش دل نمی کند،گویی قصدش بر این بود که ان چشم های بسته و ان تصویر را برای همیشه در ذهنش حک کند..دستان کوچک سفیدش را بر شیشه ای سی یو کشید.. دیگر کسی امیدی برای برگشت هانا نداشت..

تصور اینکه ممکن است هیچ وقت خواهرش را نبیند اتش بر دل کوچکش میزد.. بی صدا اسم هانا را زیر لب زمزمه کرد.. مانند ماهی ای که بیرون از تنگ افتاده باشد تنها دهانش را باز و بسته میکرد.

طی این پنج ماه اخیر درسهایش به شدت افت کرده بود بی هدف به مدرسه میرفت و بی هدف تر از ان،به خانه و سپس بیمارستان باز میگشت..

به امید اینکه چشمان خواهرش را باز شده ببیند ولی هربار مایوس تر از دفعات قبل میشد.. انگار دیگر هیچ راهی برای دیدن مجدد برق چشمان خواهرش وجود نداشت.. با این فکر قلبش فشرده شد و گریه کرد:

-هانا..اج جونم..جون هانی بلند شو..تو که هر دفعه میگفتی خیلی دوستم داری،تو که هردفعه میگفتی منو هیچ وقت تنها نمیذاری، این بارم تنهام نذار، هانا...اجی...تو که همیشه میگفتی رو کمکت حساب بکنم ،میگفتی همیشه حرف دلم رو به تو بگم..پس کجایی تا کمکم کنی؟چرا نیستی تا باهات حرف بزنم؟؟..خب الان بیا دیگه..بدجور محتاج کمکتم..پاشو بهم بگو با درسای مدسه ام چیکار کنم؟؟هانا ، اجی بلند شو دیگه.. همه به فکر خودشونن،اجی همه منو فراموش کردن پاشو باهام حرف بزن..هانا همین یه بار..فقط همین یه دفعه!..

دستی روی شانه هانیه نشست، برگشت و چشمان سرخ شده از اشک رعنا و اردلان را مقابلش دید..ان دو همه ی حرفهای زیر لبی هانیه را شنیده بودند.. رعنا او را در آ*غ*و*ش کشید و گفت:

-کی گفته تو رو فراموش کردیم عزیز دلم.. هانیه نالید:

-اجیم رفت... دیگه بر نمیگرده رعنا...تنها شدم.. دیگه با کی حرف بزنم..دیگه کی برام میشینه بهم ارایه یاد میده؟برام شعر هامو معنی کنه؟رعنا من خواهرمو میخوام..بابام باهام حرف نمیزنه..مامانمم منو نمیبینه..

رعنا برای جلوگیری از هق هقش لبهایش را فرو برد و سر هانیه را نوازش کرد م*س*تاصل به اردلان نگریست.. اردلان دستی به چشمهای گریانش کشید و پس از ان با قدم های بلند فضای بیمارستان را ترک کرد.. تاب محیط خفقان اور بیمارستان رانداشت و این برای هیچ یک از انها اوضاع روحی مساعدی را به وجود نیاورده بود..

+++

ساعت نزدیک 5 صبح بود و یلدا هم چنان با چادر نماز سفید بر سرش در مسجد هق میزد و در دل برای برگشت هانا التماس میکرد به تنها معبودش...برای دوستی که از خواهر به او نردیکتر بود.. انقدر پروردگارش را به جان حسینش قسم داده بود،به ابروی فاطمه زهرایش قسم داده بود که دیگر زبانش قاصر بود از بیان هر حرفی..!

با یک دستش زیارت عاشورا را گرفته بود و با چشمانی که تار از گریه بود زیارت را نجوا میکرد..گاهی چشمانش را می بست و به یاد روزهای خندانشان فکر میکرد..با یاد گریه های هانا دلش از زور زخم و درد جمع شد..درد خاطراتی که در لحظه لحظه ان هانا حضور داشت عذابش میداد..ان شیرینی ها بر جانش شلاق میزد..!

زیارت که تمام شد سرش را بر روی مهر نهاد و باز هم به پروردگارش متوسل شد. . .


romangram.com | @romangram_com