#بر_خاک_احساس_قدم_میگذارم_پارت_180





"یـــــلـــدا"





سمیرا- عزیز دل مادر اروم باش .. اروم باش دختر گلم..توکلت به خدا باشه...

یلدا از شدت گریه نفسش به راحتی بالا نمی امد،حس میکرد هوا برای استشمام کم است،برای ماندن و زندگی کردن!.. برای زندگی بدون وجود خواهر چندین ساله اش، خواهری که اگرچه از یک تن نبودند،از یک خون نبودند، ولی از یک خواهر به یکدیگر نزدیک تر بودند، مرهم دل هم بودند!.. با هق هق جواب داد:

-ما....مان...اگه بمیره....چی....کار ...کنم...

اقا محسن،پدرش جایی کنار یلدا برای خود باز کرد و سرش را در آ*غ*و*ش کشید،ب*و*سه ای پر از محبت پدرانه روی سرش نشاند.. ب*و*سه ای که یلدا بی اندازه به آن احتیاج داشت..:

-خوب میشه بابا جان... اشکاتو پاک کن دخترکم... یلدا مدتی ساکت و بی حرف در آ*غ*و*ش پدرش جای خوش کرد..دستانش را دور کمر پدرش حلقه کرد و به سختی های زندگی خواهرش فکر کرد.

به روزهایی که برای هم درد و دل میکردند و هریک مشتاق تر از دیگری پای صحبت ها مینشست..! با بی حالی از آ*غ*و*ش پدر و مادرش بیرون امد و راه اتاقش را در پیش گرفت به ساعت دیواری چوبی اتاقش چشم دوخت عقربه ها روی ساعت نه و نیم شب در حرکت بودند.. چشمانش را بر هم گذاشت و با فکر اینکه تنها دوازده ساعت به ماندن هانا و زنده بودنش در زمین مانده بود غم سراسر دلش را فرا گرفت..از لای پلکهای بسته اش قطره های اشک چکیدند و روی گونه هایش نشستند..

مدتی بعد شال و کلاه کرده از اتاق خارج شد.. سمیرا خانم از جایش برخاست و با نگرانی پرسید:کجا میری؟ یلدا میان هق هق گریه هایش با دست به بیرون اشاره کرد..به محض اینکه سمیرا خانم قصد مخالفت کرد اقا محسن پا در میانی کرد:

-سمیرا...بذار اروم بشه...برو بابا جان.

یلدا انگار تنها منتظر همین یک کلمه حرف از زبان پدرش بود..همین یک کلمه کافی بود تا یلدا مانند پرنده ای رها شده از قفس به سمت در خروجی پرواز کند..

بی هدف، بی سرانجام در کوچه پس کوچه های خیبان پرسه میزد..دستهایش را در جیب سویی شرتش فرو کرده بود و ارام ارام اشک از چشمهایش سرازیر میشد!.. زیر لب اهنگ مورد علاقه هانارا زیر لب زمزمه میکرد هوای دلش ابری تر شد.. نمیدانست خانواده خواهرش چه حالی دارند،نمیخواست بداند،نمیتوانست غم دل مارال خانم مادر هانا را برای لحظه ای تصور کند..مادری که در این مدت هیچ شباهتی به روزهای قبلش نداشت..

بوی نم باران مشامش را نوازش داشت،حین گریه های بی پایانش سرش را بلند کرد و به دل اسمان تیره چشم دوخت ..خبری از باران نبود ولی ابرها امشب قصد باریدن داشتند..میدانست تا ساعاتی دیگر ریزش قطره ها زمین را تر میکند...با خو.دش لحظه ای فکر کرد اسمان هم غمگین است..

نمیدانست چه اندازه راه رفته..اصلا نمیدانست در کجا حضور دارد..سرش را که بلند کرد خودش را مقابل در مدرسه ای به رنگ زرد دید..انگار قلب یلدا را با خنجری تیز زخم کردند..بی اراده دستش را بر گریبانش برد و گلویش را میان مشتهایش فشرد.. بغض داشت و گریه نمیتوانست وسعت حال خرابش را به تنهایی شامل شود.. زیر لب با صدایی گرفته نالید:

-یادته چقدر بارون دوست داشتی؟یادته چقدر روزای بارونی باهم مسابقه میدادیم؟تو همیشه جرزنی میکردی همیشه زودتر از من مسابقه رو میبردی..

خاطرات دوران شیرین دبیرستانشان در یادش زنده شد و دلش زخمی تر.. یاد خنده های از ته دل و تقلب رساندن های وسط امتحان ها..یاد روزهایی که تا عمر داشت از ذهنش پاک نمی شدند.. با صدایی لرزان از سرمای بهاری و غمناک خیره به در دبیرستان گفت:


romangram.com | @romangram_com