#بر_خاک_احساس_قدم_میگذارم_پارت_145
-هیچی نگو فرنود..هیچی نگو..جرمت دوست داشتنه؟باشه..... بخاطر عشق باید اینجوری اشک بریزی؟...اشکشو در میارم..اگه من مادرتم کاری میکنم اون طرف روزی هزاربار به غلط کردن بیوفته.. برو..برو استراحت کن..
نای مقاومت نداشتم..خراب تر از اونی بودم که بخوام مخالفت کنم.بی حرف راه اتاقم رو پیش گرفتم. با همون لباسام رو تختم افتادم..دستامو زیر سرم گذاشتم. صدای زوزه های باد و سوز سرما به خوبی به گوش میرسید. یعنی واقعیت داره؟یا برای اینکه منو از سرش باز کنه همچین حرفی زد؟ سرم درد میکرد...لیوان ابی از قبل روی میزم بود..بدون توجه لیوان رو برداشتم و یک نفس سر کشیدم..دکمه های پالتوم رو باز کردم.زیپ پلیورم رو کمی پایین کشیدم و بالاخره خواب به چشمام غلبه کرد...
++++
-دستگاه مشترک مورد نظر خاموش میباشد.. با حرص گوشی رو پرت کردم که وسط کلاس به شصت تیکه تبدیل شد... همه با ترس و تعجب نگاهم میکردن.. دستم رو کلافه به گردنم کشیدم:
-هان؟چیه؟ادم ندیدین؟
امیر حسین- فرنود چه مرگته؟
داد زدم:-خفه شو امیر..! با قدمای بلند خودم رو به کنارش رسوندم..سایه ام رو بالای سرش حس کرد.. با کمی ترس سرش رو به معنای چیه تکون داد..بدون اینکه بهش مهلت حرف زدن بدم با عصبانیتی اشکار گفتم:
-کجاست؟
از داد من تو جاش پرید...امیر حسین یقه ام رو به سمت خودش کشید.:
-د اخه چه مرگته؟ میمیری مثل ادم حرف بزنی؟
-امیر بهت گفتم دخالت نکن.. این بار غریدم:
-دوستت کجاست؟
کیانا با صدایی لرزون جواب داد
-بخدا نمیدونم..
ترس تو صداش و صورتش بیداد میکرد..سعی کردم اروم باشم..نفس عمیقی کشیدم این بار با لحن اروم تری پرسیدم :دوستات کجا هستن؟
-بخدا منم ازشون خبر ندارم.
امیر حسین-شنیدی که....اینم مثل همه ما هیچی نمیدونه. زدم تخت سینه امیر:
-دارم بهت هشدار میدم...انقدر به پرو پای من نپیچ..وگرنه عواقبش پای خودته. این تیکه اخر رو داد زدم... با خشم نگاهم کرد و از کلاس بیرون رفت..
سیامک خواست به طرفم بیاد که راهشو کج کرد و به دنبال امیر رفت..همه میدونستن اینجور مواقع نباید نزدیکم بشن .. به سمت عرفان رفتم..:
romangram.com | @romangram_com