#بر_خاک_احساس_قدم_میگذارم_پارت_144
راهمو کج کردم و کنار مامان نشستم.
-تو امشب یه چیزی بود؟خنده هات الکی بود..شاید فرنوش نفهمید یا به روی خودش نیاورد..ولی من فهمیدم.
-چیزی نیست مامان.
-هست یالا بگو..
-نیست مادر من..چیزی نیست.. چونه ام رو تو دستاش گرفت و سرم رو به سمت خودش چرخوند..:
-تو چشمای مادرت نگاه کن بگو چیزی نیست..بغض داشت خفه ام میکرد..حرف نزدم سرم رو به چپ و راست تکون دادم.چونه ام رو ول کرد و با دلخوری گفت:
-میخوای به منم دروغ بگی؟فرنود..من مادرتم..بزرگت کردم..میشناسمت..چشمات داره داد میزنه ناراحتی..چته؟سرم رو به سمت مخالفش چرخوندم ،چشمام رو بستم...شونه ام لرزید.. اشکام رو پاک کردم تا مامان نبینه..ولی دیده بود و دیر شده بود..
-خدایا..فرنودم...داری گریه میکنی مادر؟صدای خودشم میلرزید.
-چی شده مادر..واسه چی اینجوری اشک میریزی؟الهی من بمیرم و اشکای تورو نبینم..گل پسرم ..قربون قد و بالات بشم..چی شده؟؟
با دیدن مادرم،همه کسم،که اینجوری برای من ناراحت شد دلم لرزید اشکاشو پاک کردم:
-خدا نکنه مامان..خدا سایه تورو هیچ وقت از سرم کم نکنه
-فرنود؟چی شده؟میخوای به منم نگی؟مگه ما کی رو به غیر هم داریم؟درد تو به مادرت نگی میخوای به کی بگی؟هان.؟آخ..دستش رو رو قلبش گذاشت.. هول شدم..یه لحظه دست و پامو گم کردم دستش رو گرفتم و نشوندمش روی مبل و شروع به ماساژدادن شونه هاش کردم..مامان بعد از فوت بابا قلبش مریض شده بود..عمل هم کرده بود و دکترش براش سفارش کرده بود که هر نوع تنش و هیجان و عصبانیتی براش حکم مرگ رو داره.
-مامانم..تورو خدا ببینمت..حالت خوبه؟
خوبم پسرم ... خوبم ...فقط بهم بگو چی شده؟
گریه کردم..براش گفتم...از اون اول...از تک تک اتفاقا...نمیدونم با این اوضاع قلبش کار درستی کردم یا نه..فقط میدونستم دلم دیگه تحملش رو نداره دلم میخواست یه نفر بشه محرم دلم..چه کسی بهتر از مادرم..تنها کسی که داشتم..گریه هامو باور نداشتم...اخرین باری که اشک ریخته بودم سر مزار پدرم بود..از اون موقع تا حالا رنگ اشک به چشم نداشتم..براش گفتم..از امروز..از شکستنم..از ازدواج عشقم... سرم رو روی دستاش گذاشتم..
مامان-به امام حسین قسم اشکشو در میارم،اون کسی که اشک مرد خونه منو دراورده.
-مامان!
romangram.com | @romangram_com