#باغ_پاییز_پارت_427

درب اتاقي رو باز كرد و خودش عقب كشيد و منتظر ورود من شد. با قدمهايي سست وارد اتاق سپيد پوشي شدم. تختي با رويه سپيد ميان اتاق نشسته بود و دور تا دور تخت پر بود از دسته گلهاي بزرگ و گوچك. با نفرت از ميان گلها به او نگاه كردم و زير لب به او دشنام دادم. صداي سرفه هاي خشكش خراشي در اعصابم ايجاد ميكرد. همانجا نزديك به او ايستادم و او كه تازه چشمانش رو باز كرده بود من رو ديد و لبانش براي گفتن چيز لرزيد و بعد چشمانش رو بست و اهسته گفت:

-اومدي؟

با نيشخندي نگاهش كردم و گفتم:

-چي شده اقاي ارغوان؟ چطور زمين گير شديد؟ خدا بد نده ان شالله... حالا چرا چشماتون رو بستيد؟ نکنه از كلفت زادتون خجالت ميكشيد؟ نه شما نبايد خجالت بكشيد. من دليلي براي اين شرمساري شما نميبينم. باز كنيد اقاي ارغوان اون چشماتون و بيرحمانه با حرفاتون شلاق بزنيد به تن ضعيف يه دختر كه به جرم عاشق بودن بدترين اتهام ها رو بهش وارد كرديد. اره اقاي ارغوان چشماتون رو باز كنيد و ببنيد موفق شديد و زندگي پسرتون رو از دست دختري كه از طبقه پايين جامعه بود نجات داديد. چشماتون رو باز كنيد و ببنيد نزديك به سه ساله كه من از زندگي پسرتون رفتم بيرون. ببينم اقاي ارغوان نتونستيد پري رو براي سروشتون بگيريد؟ اخي... حتماً براي خوشبختي سروش خيلي نقشه ها كشيده بوديد نه؟ اما باز هم با رفتن من هيچ چيزي درست نشد!!!! سروش سرباز زد از ازدواج قرارداديش با پري؟چشماتونو باز كنيد و ببنيد با من چي كار كرديد. چشماتونو باز كنيد تا ببنيد كجا هستيد.

هوتن جلوي در ايستاده بود و به نمايشي كه من به راه انداخته بودم نگاه ميكرد. چرخي روي پاهام زدم و در حالي كه نيشخند به لب داشتم دستم رو به لبه تخت ارغوان گرفتم و با نفرتي كه در كلامم موج ميزد گفتم:

-چشماتو باز كن پيرمرد. چشماتو باز كن و براي عزراييل دسته چك سفيد امضا، رو كن. چشماتو باز كن و بهش رشفه بده تا از زندگيت بره بيرون. اره لعنتي چشماتو باز كن ببين چطور زمين گير شدي. چشماتو باز كن و ببين که آه دختر كلفت خونت چطور دامنت رو گرفت و اينطوري كردت...

صداي سرفه هايش هنوز به گوشم مي رسيد. اما او هنوز چشمانش بسته بود و من از لاي پلكهاي بسته اش قطره هاي اشكش رو ميديدم كه روي گونه هاش سر ميخوره. با لذت به حقارتش نگاه ميكردم و با نفرت ادامه ميدادم. غرورم از ديدن عجز و لابه اش ارضا ميشد.

-اره گريه كن... اينا كمه بايد زجه بزني.باید به اندازه سه سال بدبختي من گريه كني... نه اين روا نيست. بايد بموني و عذاب بكشي نه اينكه بميري و راحت شي. بايد شبا به اسمون نگاه كني و به ياد شبايي كه با همسرت تو باغ خونت قدم ميزدي گريه كني...

صدام رو اوردم پايين و در حالي كه بغض كرده بودم گفتم:

-بايد اشك بريزي مثل من كه تمام شبهايي كه سروشم نبود اشك ريختم...

romangram.com | @romangram_com