#باغ_پاییز_پارت_426


با وحشت لبم رو به دندون گرفتم و نگاه متعجب هوتن رو روي صورتم حس كردم. نفس عميقي كشيدم و براي رفع گندي كه زده بودم گفتم:

-من رو با بچه بازي اينطور بدبخت نميكرديد.

او كه متوجه موضوع شده بود با نگاهي طوفاني گفت:

-تو باردار بودي؟

از او رو گرفتم و با پشيماني از گندي كه زده بودم گفتم:

-بهتره اتاقش رو نشونم بدي...

او همچنان ميخكوب نگاهم ميكرد. ديگه جرئت سر بلند كردن نداشتم. بالاخره عنان از كف دادم و گفتم:

-ميخواي راه رو نشونم بدي يا همينجوري مات شي به من؟

سرش رو تكون داد و در حالي كه زير لب چيزي زمزمه ميكرد جلوتر از من به راه افتاد. از پشت چقدر اندامش به سروش شبيه بود. ياد سروش اتشي در قلبم به پا كرد. هنوز هم با همه بي تفاوتيم نتونسته بودم فراموشش كنم. سر خودم داد كشيدم و گفتم:لعنت به تو پاييز. لعنت به تو...


romangram.com | @romangram_com