#باغ_پاییز_پارت_423

پرستار مانع ادامه فكرم شد و گفت:

-شما نميتونيد ايشون رو ملاقات كنيد. ايشون تو بخش مراقبت هاي ويژه هستند.

با نفرت گفتم:

-ايشون خودشون تماس گرفتند و مشتاق ديدار بنده هستند.

پرستار سرش رو تكون داد و گفت:

-بسيار خوب چند لحظه روي اون صندلي بنشين.

و به صندلي روبروي پذيرش اشاره كرد. با زحمت به سمت صندلي رفتم و روي ان لم دادم. سرم رو بين دستام گرفتم و بي اختيار ياد برنامه اي كه چند پيش در منزل بهار ديدم افتادم. چشمانم رو روي هم فشردم و به ياد خانواده قاتلي افتادم كه با چه عجز و لابه اي ميخواستند از خانواده مقتول رضايت بگيرند و به جووني پسرشان رحم كنند. ياد گريه هاي بي امان خواهر قاتل افتادم و ياد ناله هاي دلخراش مادرش كه چطور ميخواست با بوسيدن دست مادر مقتول از او رضايت بگيره. چشمانم از اشك تر شد و صداي بهار توي گوشم زنگ زد. لذتي كه در بخشش هست در انتقام نيست. چرا نبايد ببخشيم؟ چرا نبايد دلمون اونقدر بزرگ باشه كه بتونيم بگذريم؟ با قصاص اون جوون مقتول زنده نميشه. پس چرا با بخشيدنش لطفي در حق خودمون نكنيم؟ سرم رو با نفرت تكون دادم و با خودم زمزمه كردم:خوب اين چه ربطي به من داشت؟ چي شد كه ياد حرفهاي بهار افتادم؟

از روي صندلي بلند شدم و طول و عرض راهرو رو با قدمهام طي كردم. ذهنم به قدري اشفته بود كه هر لحظه پرنده خيالم به اسماني پرواز ميكرد و من بي اختيار به دنبال ان پرنده به هر سو سرك ميكشيدم. بالاخره اين راه رفتنهاي بي نظم توسط صداي مردي قطع شد. زماني كه سر بلند كردم چهره رنگ پريده هوتن جلوي روم ظاهر شد. با نفرت چهره در هم كشيدم و خواستم برگردم كه صداي ميخكوبش من رو از رفتن سرباز زد.

-چرا اومدي كه حالا ميري؟

سرم رو رو به بالا گرفتم و با خودم فكر كردم چرا اومدم؟ چرا دارم ميرم؟ اومدم انتقام بگيرم. اره پس چرا جا زدم؟ رومو به سمت هوتن برگردوندم و در حالي كه به وضوح هم در كلامم هم در نگاهم تنفر موج ميزد گفتم:

romangram.com | @romangram_com