#باغ_پاییز_پارت_419

باز هم سرفه كرد و ادامه داد:

-پاييز من وقت زيادي ندارم. ازت خواه... خواهش ميكنم بيا... دارم مي ميرم...

-چرا وقت زيادي نداريد؟ نكنه عزراييل بهتون مهلت نميده؟

لبخند بي رحمانه اي زدم و گفتم:

-چيه اقاي ارغوان نميتونيد به عزراييل باج بديد؟ نميتونيد ازش وقت بگيريد بهتون مهلت ادامه زندگي بده؟

خنده عصبي كردم و گفتم:

-ميخوايد منو ببينيد چي كار؟ نكنه انتقام چيزهاي ديگه اي رو ميخوايد از من بگيريد؟ به چه قيمتي؟

-پاييز بيا. فقط بيا...

و بعد سرفه هاي ممتدش شروع شد و چند لحظه بعد فردي ديگر گوشي رو گرفت و گفت:

-خانم لطفاً تشريف بياريد به بيمارستان ...

romangram.com | @romangram_com