#باغ_پاییز_پارت_417

سر بلند كردم و به او نگاه كردم. اخمي روي پيشوني اش ايجاد شده بود . سر تكون دادم و از داخل كيفم تلفنم رو كه همچنان زنگ ميخورد خارج كردم. نگاهم كه به صفحه مانيتور گوشيم افتاد. عضلات صورتم سخت منقبض شد و نفس در سينه ام حبس شد. وحشت رو در تك تك ياخته هاي بدنم حس ميكردم. دستام شروع به لرزيدن كرد. لب باز كردم و با صدايي توام با لرزش و بغض گفتم:لعنتي...

صداي پرهام بلند شد:

-بهتره جواب بدي صداش همه رو متوجه ما كرده...

بدون اينكه سر بلند كنم تلفنم رو روشن كردم و در همون حال با خودم فكر كردم:چي ميخواد از جونم؟

-الو...

-...

-الو صدام مياد؟ پاييز جان اونجايي؟

نحوه صدا كردنش همچون كوهي بر روي دوشم سنگيني ميكرد. بغضم رو فرو خوردم و به تلافي همه بلاهايي كه سرم در اورده بود با صدايي خشن و دو رگه گفتم:

-بفرماييد.

-سلام. پاييز خودتي؟

romangram.com | @romangram_com