#باغ_پاییز_پارت_397
-واقعاً نمي دونم لطف شما رو چطور جبران كنم.
او متواضع سر تكان داد و گفت:
-با استراحت كردنتون مي تونيد لطف من رو جبران كنيد.
و بعد با خداحافظي كوتاهي درب اتاق دكتر رو به صدا در اورد و وارد اتاق دكتر شد.
وقتي او به داخل اتاق رفت من با ارامش به سمت بهار كه هنوز همانجا نشسته بود رفتم. بهار به محض ديدنم پرسيد:
-پاييز اين اقا كي بود؟
كنارش نشستم و ماجراي اشناييم رو با پرهام و خواهرش پرستو مو به مو به او گفتم و بهار هم در ارامش به حرفهايم گوش داد و تنها در جمله كوتاهي گفت:
-به نظر پسر مقبولي مي اومد.
جراحي قلب مامان توسط پزشك مامان و كمك پرهام انجام شد و مامان بعد از مدتي كه در بيمارستان بستري بود صحيح و سالم به خانه برگشت. من واقعاً خودم رو مديون پرهام ميدانستم گرچه او ميگفت كه بدون حضور او جراحي قلب مامان بي دردسر انجام ميشد و هيچ مشكلي نداشت. مامان به محض بهوشو امدنش سراغ سامان رو گرفت و بعد از اينكه ماجرا رو از زبون من شنيد در حالي كه ارام ارام اشك ميريخت سامان رو نوازش كرد. پرهام گفته بود نبايد به او تنش عصبي وارد شود و نبايد فكر و خيال زيادي بكند در حالي كه من ميدانستم غصه من مامان رو به اين روز انداخته بود. در اين مدت دائماً بالاي سر مامان بودم و روزهايي كه در دانشگاه كلاس داشتم بهار جايگزين من ميشد و طفلك بهار جور مراقبت از سامان رو هم ميكشيد. زماني كه من در بيمارستان بودم سامان در كنار بهار بود و در اين يكي دو هفته سامان خيلي كم من رو ديده بود و من هم ب يتاب او بودم و سامان به محض ديدنم در ابتدا اخم ميكرد از در اغوش امدنم سرباز ميزد اما بعد از مدتي كه او را نوازش ميكردم خودش رو در اغوشم مي انداخت و گريه ميكرد. او هم براي من ناز ميكرد. ميدانستم او من رو خيلي دوست دارد و شديداً به من وابسته است اما چار اي ديگري نداشتم. چون بهار هم در دانشگاه تدريس ميكرد و هم اينكه خانه دار بود و من نمي خواستم با به بيمارستان امدنش زحمت ديگري براي او فراهم كنم. گرچه روزهايمان رو طوري تنظيم كرده بوديم كه هنگام دانشگاه داشتن بهار بنفشه از سامان مراقبت ميكرد.
در اين مدت پرهام دائماً به مامان سر ميزد و بي اختيار ما به سمت هم جذب شده بوديم و رابطه من بيشتر از قبل شده بود. پرهام لااقل روزي دو بار رو تماس ميگرفت و به بهانه احوالپرسي از مامان مدتي رو با من صحبت ميكرد و اين صحبتها به جز رفت و امدهايش بود. با اينكه نمي خواستم او را به خودم وابسته كنم اما شديداً به حضور ش احتياج داشتم و حس ميكردم با بودنش ارامش خاصي دارم و نگران نيستم. گرچه بنفشه شديداً از من دلگير بود و از رفتارم خوشش نمي امد اما من نميتواستم دست خودم نبود. بهار او را تاييد كرده بود و از نظر او فردي مناسب براي من بود. اما هنوز پرهام نميدانست كه سامان پسر من هستش .
romangram.com | @romangram_com