#باغ_پاییز_پارت_396


نگاهي به ساعت بالاي سرش انداختم. عقرب ها ساعت سه بعدازظهر رو نشان ميداد. او لبخندش رو پررنگتر كرد و به قيافه شرمزده من نگاه كرد و گفت:

-راستش صبح جراحي داشتم براي همين در حال استراحت بودم. اما اصلاً مهم نيست. حال مادرتون چطوره؟

سرم رو تكون دادم و گفتم:

-واقعاً شرمنده ام دكتر. نمي دونم چي شد كه اصلاً شماره شما رو گرفتم. با اينكه اينجا پزشكان حاذقي داره اما چيزي بهم ميگفت كه با شما تماس بگيريم.

دستي ميان موهاي مرتبش كشيد و گفت:

-باعث افتخار منه. مي تونم پزشك مادرتون رو ببينم؟

در كنار او به راه افتادم و در همان حال سعي كردم شرح وضعيت مامان رو براي او بگويم. او با ارامش به صحبت هايم گوش سپرد و زماني كه روبروي درب اتاق دكتر مامان از او جدا ميشدم لبخندي زد و گفت:

-مطمئن باشيد هر كاري از دستم بربياد براي بهبود مادرتون انجام ميدم حالا هم بهتره با خيال راحت بريد و استراحت كنيد.

از محبت او شرمنده شدم و سر تكان دادم و گفتم:


romangram.com | @romangram_com