#باغ_پاییز_پارت_394


-دادمش دست پرستار... بهار من خيلي ميترسم.

-از چي ميترسي عزيزم؟ نترس هيچ اتفاقي نمي افته.

-خدا كنه همونطور كه تو ميگي باشه.

او دستم رو گرفت و گفت:

-بيا بريم سامان رو بياريم.

ارام به دنبال او راه افتادم. شانه هايم از غم مامان خميده شده بود. شديداً نگران وضعيت مامان بودم و در دلم از خدا ميخواستم تا اتفاقي براي او نيفته. پزشكش گفته بود اگر من كمي دير رسيده بودم او را از دست مي داديم.بهار سعي ميكرد با حرفهايش ارامم كند در حالي كه در نگا خودش وحشت رو مشاهده ميكردم. او سعي ميكرد از درخواست خداوند بگويد. در اين لحظه به هر چيزي احتياج داشتم تا نصيحتهاي او. دلم ميخواست كسي باشد تا ارامم كند. دلم ميخواست كسي باشد تا به من بگويد مامان سالم از جايش بلند ميشود و به خانه مي ايد. دوست نداشتم بهار از خواست خدا براي مرگ و زندگي بگويد. جداً در اين شرايط اگر مامان رو از دست ميدادم دق ميكردم. من زندگي و كاشانه ام فرو ريخته شده بود و حالا اميدم تنها زندگي در جوار مامان بود. با اين حال سعي ميكردم به حرف بهار گوش كنم و به خدا توكل كنم.

مدتي بود كه ارام تر شده بودم و از ان تنش عصبي رد شده بودم. پرستار قرص ارام بخشي به من داده بود تا كمي ارام شوم و در ان لحظه در كنار بهار روي صندلي نشسته بوديم و من نگاهم به خط ابي روي ديوار روبرويم بود. صداي بهار رو از عاليم دور شنيدم كه گفت:

-پاييز موبايلت داره زنگ ميخوره.

از فكر و خيال بيرون اومدم و به سامان كه در اغوش بهار ارام گرفته بود نگاه كردم. بهار دوباره گفت:


romangram.com | @romangram_com