#باغ_پاییز_پارت_393
-شما نگران نباشيد پاييز خانم زود ميام.
-ممنونم دكتر.
تلفن همراهم رو كه قطع كردم دستي بر شانه ام خورد و برگشتم و با ديدن بهار گريه ام شدت گرفت و خودم رو در اغوشش انداختم و گفتم:
- بهار ديدي چه خاكي تو سرمون شد؟ ديدي بدبخت شديم؟
بهار با صداي دورگه اش گفت:
-دكتر چي گفت؟
-گفت سكته قلبي كرده. بهار دارم دق ميكنم. دكتر ميگفت بايد عملش كنن.
بهار من رو از خودش جدا كرد و من در حالي كه ميديدم در نگاهش شيشه هاي اشك برق ميزند زمزمه كرد:
-سامان كجاست؟
با ياداوري سامان خودم رو از او دور كردم و گفتم:
romangram.com | @romangram_com