#باغ_پاییز_پارت_374


وقتي وارد خانه شدم همچنان لجوجانه لبخندم رو روي لبم حفظ كرده بودم. به محض ورودم به داخل خانه سامان با صداي قشنگش و با خوشحالي اسمم رو صدا كرد و من با همه وجودم دستهايم رو براي در اغوش كشيدنش باز كردم و گفتم:

-سلام عزيز مامان. بدو بيا بغلم ببينمت.

و او بود كه با گامهاي كوچكش به سمتم امد و با شادماني كودكانه اش گونه هايم رو غرق در بوسه كرد. انگار او هم متوجه شادي غير عادي ام شده بود. حس ميكردم همان دختر بچه شيطون بيست ساله شدم كه با امدنم به خانه موجي از شادي با من وارد ميشد و بي اختيار اين شادي رو مديون پرهام هنرمند بودم و عجيب بود كه از اين موضوع بر خودم خرده نميگرفتم و برعكس هنوز ياد ان لبخند كجش بودم. او با حضورش و شادي كه در نگاهش موج ميزد من رو به گذشته پيوند زده بود.

سامان با صداي لطيفش من رو به حال بازگرداند و گفت:

-مامي ژونم خاله اومده.

گونه او را محكمتر بوسيدم و دستي به موهاي نرمش كشيدم و گفتم:

-پس بگو پسر كوچولو شيطون من واسه چي خوشحاله. مامان قربونت بره عزيزم.

و او خودش را برايم لوس كرد و من با عشق او را به خودم چسباندم و راهي پذيرايي شدم تا بهار رو ببينم.

از همان جلوي پذيرايي سلام بلند بالايي كردم و مامان و بهار با چشمان گرد شده از حيرت به من خيره شدند. حتماً انها هم از اين همه تغيير ناگهاني تعجب كرده بودند و اين بهار بود كه تعجبش رو به زبان اورد و در حالي كه دستش رو روي موهاي كوتاه سرش ميكشيد گفت:


romangram.com | @romangram_com