#باغ_پاییز_پارت_373

-خوب میتونم شما رو به صرف چیزی که میل دارید دعوت کنم؟

واقعاً از رفتارهای او خنده ام گرفته بود. از این همه اصرارش متعجب شدم. برای همین گفتم:

-متاسفم اقای ...

به کارتش نگاهی انداختم و گفتم:

-بله. اقای هنرمند من تازه از دانشگاه امدم و فوق العاده خسته هستم. امیدوارم از اینکه دعوتتون رو رد میکنم ناراحت نشده باشید.

باز هم یک تای ابرویش رو بالا برد و با صداقتی که رد چشمانش موج میزد گفت:

-معذرت میخوام از اینکه مزاحمتون شدم.

و بعد نفس عمیقی کشید و گفت:

-شماره تلفن من رو روی کارت نوشته شده. مایلم با شما صحبت کنم و در صورتی که تمایل داشتید بنده رو سرافراز کنید با بنده تماس بگیرید. فعلاً با اجازه.

سرم رو به نشانه خداحافظی تکان دادم و او در چشم بهم زدنی سوار بر اتوموبیلش شد و با زدن بوق کوتاهی از خیابان خلوت خانه مان گذر کرد. با رفتنش موجی از شادی به قلبم ریخت. با تعجب با خودم زمزمه کردم که چطور شد اینقدر از بودنش احساس شادابی کردم و بعد از اینکه به نتیجه مطلوبی نرسیدم سرم رو تکون دادم و به منزل رفتم.

romangram.com | @romangram_com