#باغ_پاییز_پارت_340
اشکی که روی گونه ام چکید رو پاک کردم.
چرا این ها هیچ کدام من رو درک نمیکردند؟ چرا نمیفهمیدند که سروش با غرور من بازی کرده بود؟چرا نمیفهمیدند که بدترین ناسزاها رو بارم کرده بود و با زنهایی مقایسه ام کرده بود که حتی در شان هم کلام شدن با انها نبودم. چرا چرا چرا؟ چرا همه سنگ فرزندم رو بر سینه میزدنند؟ من خودم میتونستم اون رو بزرگ کنم. به بهترین نحو. حتی بدون کمک سروش . مگر سروش چه میکرد؟ هیچ . جز اینکه پول خرج میکرد. راستی گفتم پول. من هم پول داشتم. از همان پولهایی استفاده میکردم که در بانک به نامم بود. این پولها حق فرزندم بود نباید به انها اجازه میدادم که فرزندم رو از من جدا کنند. همین پولها باعث جدایی من و سروش شده بود و حالا باید ضامن سعادت فرزندم شود.
با دلخوری میان نصیحت های بدون مکث بنفشه پریدم و بعد از اینکه برای هزارمین بار مانند همیشه او را از خودم رنجاندم تلفن رو قطع کردم. روی تختم نشسته بودم و نگاهم به روبرو در اینه به چهره خودم بود. چهره ای که در اینه می دیدم برای خودم هم غریب بود. این پاییز همون پاییزی نبود که می شناختم. این پاییز در مقابل ان نگاه گرم تنها بت یخی بی احساسی بود که همه حسش به زندگی در وجود فرزند و مادر و خواهرش خلاصه میشد. نفس عمیقی کشیدم و سعی کردم دوباره به یاد فرزندم بیفتم و لبخند بزنم.
لباسهای بیرونم رو از تنم کنده بودم و داشتمپیرهن بلند و گشادی به تنم میکردم که در اتاقم بی مقدمه باز شد و مامان در استانه در ظاهر شد. چنان از ورودش جا خوردم که اصلاً حواسم به پوشاندن شکمم نبود. مامان با چشمانی گرد از حیزت به شکمم ذل زده بود. با سختی اب دهانم رو فرو خوردم و با خودم زمزمه کردم که امروز روز محاکمه است. چرا امروز من اینقدر سورپرایز میشم؟ خدا به دادم برسه . معلوم نیست مامان چطور میخواد با این جریان کنار بیاد. ای کاش بهار بود تا دست به دامن او میدم. اما افسوس او هم منزل نبود. نفسم رو به سختی بیرون فرستادم و در مقابل نگاه بهت زده مامان با ارامش لباسم رو به تنم کردم. پس ان همه دلشوره از صبح بیخود نبود. ان از برخوردم با سروش و این هم از برخوردی که به طور حتم به مشاجره تبدیل میشود با مامان. مامان همچنان سخت و متحیر بر جا مانده بود. موهای بلندم رو جمع کردم و با همان ارامش مصنوعی بالای سرم گره زدم. قدم از قدم برداشتم و به سمت مامان رفتم. نگاه مامان همچنان روی شکمم زوم شده بود. به سمتش رفتم و در کنارش ایستادم. سعی کردم با خلاصه ترین و ارامش بخش ترین کلمات موضوع را با او در میان بگذارم. نگاهش سرد و بهت زده بود. با اینکه می ترسیدم اما ندایی از دورنم به ارامشم می خواند. دستش را در دستم گرفتم. دستانش سرد بود. از دیدگان متعجبش وحشت کرده بودم. زمزمه کردم:
-مامانی عزیزم ببخش اگه تا حالا چیزی بهت نگفتم. مجبور بودم.
اما او هیچ حرکتی نمیکرد. باز اب دهانم رو فرو خوردم و گفتم:
-از اینکه تا حالا بهت نگفتم شرمنده ام. اما باور کن منتظر فرصت بودم تا جریان باردار بودنم رو بهت بگم.
و بعد دست سردش رو روی شکمم گذاشتم و با لبخند گفتم:
-نمیخوای بهم بگی بچم پسره یا دختره؟
romangram.com | @romangram_com