#باغ_پاییز_پارت_330


او که کاملاً مشخص بود به ناراحتی که بین من و سروش پیش اومده واقفِ. لبخند پر معنی زد و بعد از معذرت خواهی از میز ما دور شد. دلم میخواست زمین دهن باز کنه و در ان لحظه من رو ببلعه. مطمئن بودم که انها به مشکلی که بین من و سروش پیش اومده مطلع هستند پس چرا او خواست با این کارش من رو حقیر تر کنه. اما سعی میکردم با وجود رنجیدگی چیزی به روی خودم نیارم و این بهار بود که سعی میکرد با عوض کردن بحث فکر من رو از او منحرف کنه. دیگران دوستان سروش و همسرانشان با نگاه هایی مرموز سرتاپای مرا برانداز می کردند و اما چیزی به زبان نمی اوردند. نگاه هایی که اتش به قلبم می کشید و باعث میشد به خودم که با امدنم به ان مهمانی بازار حرفهای دیگران رو داغ کنم و مزحکه دستشان شوم لعنت می فرستادم. ای خدای من چرا به ان مهمانی رفتم. ای کاش جلوی احساساتم رو میگرفتم و نمیرفتم. فوقضش این بود که بنفشه برای چند روزی با من قهر میکرد اما بعد فراموشش میشد. اما من چه؟ من که تا اخر عمرم باید ان خاطره ها رو به کوله بار بدبختی هایم اضافه وحمل کنم. ای کاش می شد خودم رو از زیر بار این همه مصیبت خارج کنم. اصلاً چرا بنفشه اینقدر اصرار به امدنم داشت؟ نکنه خودش هم میدونست سروش به همراه پری خواهد امد؟ نه مطمئناً نمی دانست. بهتره کمی انصاف داشته باشم چون زمانی که خودش هم سروش رو با پری دید خصمانه نگاهشان کرد. بهتره انصاف داشته باشم و بفهمم که این وسط هیچ حسی مانند دلتنگی در وجود سروش نبود بلکه او تنها میخواست با امدنش با پری من رو حقیر کنه که خوب تونسته بود از عهده این کار بربیاد.

برای صرف شام مجبور بودم از صندلی که به ان چسبیده بودم دل بکنم. به همراه بهار و کامیار برای کشیدن غذا بلند شدیم و بهار به مامان گفت:

-برای شما میارم. بنشینید.

همراه انها قدم برمیداشتم و به سمت جایی که غذاها چیده شده بود می رفتیم. قدمهایم به سنگینی کوه بود و سر به زیر انداخته بودم و حس میکردم شانه هایم خمیده شده. صدای شاد دیگران که با هم صحبت میکردند هم نمی توانست ان شادی رو در من ایجاد کنه که لبخند بزنم. دلم پر وبد از اندوه از غوغا و از دلمردگی. سر بلند کردم و به انسانهایی که هر کدام فخر و ثروت از سر و رویشان می بارید نگاه کردم. بعضی از انها مانند قحطی زده ها چنان ظرفهایشان رو پر میکردند که بی اختیار به حالشان افسوس خوردم و سر تکان دادم.خدایا اینها زندگی رو تنها در سیری شکمشان می بینند؟

با دیدن ان همه غذاهای رنگ و وارنگ حس کردم سیر شده ام و میلی ندارم اما برای اینکه حرفی پیش نیاید ظرفی برداشتم و چند تکه جوجه در ظرفم گذاشتم و برای برداشتن نوشابه بهار و کامیار رو ترک کردم و به سمت دیگری از میزهای حاضر در انجا رفتم. با چشمم غداهایی که روی میز ها بود رو نگاه میکردم. انواع اردوها و دسرها و کیک ها. به نظرم رسید کلی برای این غذاها هزینه کرده اند. نگاه از انها گرفتم و نفس عمیقی کشیدم و به سمت میز نوشیدنی ها رفتم. از میان ان همه نوشیدنی رنگ و وارنگ چشمم به نوشابه ها افتاد و لبخندی زدم و برای برداشتنش دست دراز کردم که در همان لحظه دست کسی برای برداشتن لیوان مورد نظرم دراز شد. با چهره ای در هم سر بلند کردم و از دیدن سروش روبرویم تیره پشتم لرزید. لبهایم به لرزش افتاد. خدای من چرا نمیتونم فراموشش کنم. سعی میکردم بی تفاوت باشم برای همین لبهایم لرزید و چیزی مانند سلام از میانشان خارج شد. سرم رو پایین انداختم و برای برداشتن لیوان دیگری دست دراز کردم و در همان لحظه صدای خشن و دورگه اش رو شنیدم که گفت:

-خوش میگذره؟

با بغض اب دهانم رو فرو خوردم و با خودم فکر کردم پس ان صدای محبت امیزش کجا رفت؟ به چه جرمی اینقدر بی مهر و محبت با من برخورد میکنه؟ جداً اگه روزی بفهمه بی جهت اینقدر من رو ازار داده میتونه خودش رو ببخشه؟ مسلماً اون روز من هیچ وقت نمیبخشمش. ای خدا مینشینم منتظر ان روزی که برگرده و به دست و پام بیفته که اشتباه کرده. اون باید بفهمه که من عشق پاک اون رو با دنیایی از ثروت عوض نکردم. نه نباید او رو تا اون روز ببخشم. مطمئناً اون روز با تمام سخاوتم بهش میگم که بخشیدمش اما حاضر به پذیرشش نیستم. اون هم باید مانند من زجر بکشه. اون هم باید بفهمه چه ظلمی در حق من کرده. اه خدای من. تا ان روز به من صبری عیوب بده. بی اختیار به یاد فرزندی که از او در بطن داشتم افتادم و سعی کردم لااقل اینقدر از سروش نفرت به دل نگیرم تا بتونم فردا حقایق رو به فرزندم در رابطه با پدرش بگویم. اگر انصاف داشته باشم می فهمم که سروش قبل از ان ماجرا خیلی مهربان بود و همتا نداشت اما حالا... اهی از سر افسوس کشیدم و تازه متوجه شدم مدتهاست که به او ذل زده ام اما اصلاً متوجه نبودم. دستپاچه سر به زیر انداختم و دوباره دستم رو برای برداشتن لیوان دراز کردم که اینبار او دستم رو در دست گرمش گرفت. چیزی مانند صاعقه به بدنم خورد. حس میکردم همه بدنم در تب داره میسوزه. چه حسی داشتم نوعش و تشخیصش برای خودم هم مشکل بود. نمیدونستم چه حالی دارم. نفس عمیقی کشیدم و سعی کردم با ارامش دستم رو از دستش خارج کنم که صدای خشنش به فشاری که بر دستم وارد میکرد اضافه شد و گفت:

-بهتره چیزهایی که میگم رو خوب تو گوشت فرو کنی. تا وقتی اسم لعنتیت توی شناسنامه من هست حق نداری با ابروی من بازی کنی. تو به چه حقی با اون پسره احمق می رقصیدی؟ میخواستی با این کارت ابروی من رو ببری؟

چیزی مثل خنکی در وجودم حس کردم. متوجه شدم به راستی حسادت میکند. او دم از ابرو میزد؟ با تعجب یک تای ابرویم رو بالا بردم و گفتم:


romangram.com | @romangram_com